❄️سایت به طور مداوم در حال به روزرسانی می باشد . در صورت نیافتن کارتون مورد نظر خود در سایت از طریق شبکه های اجتماعی با شماره 09214896001 تماس بگیرید❄️

سبد خرید
0

سبد خرید شما خالی است.

حساب کاربری

یا

حداقل 8 کاراکتر

سفرنامه اولیور به انگلستان-روز بیست و نهم

زمان مطالعه1 دقیقه

Oliver and the Village Festival
تاریخ انتشار : ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۴تعداد بازدید : 83نویسنده : دسته بندی : سفرنامه چندزبانه
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

سفرنامه اولیور به انگلستان-روز بیست و نهم

الیور و جشن محلی دهکده

آخرین روز سفر الیور بود. پدربزرگ بهش گفت: «قراره یه سورپرایز داشته باشی! امروز جشن محلی دهکده‌ست!»

الیور پرسید: «جشن؟ مثل تولد؟»

پدربزرگ خندید: «یه کم شبیهشه! ولی همه‌ی مردم دهکده دور هم جمع می‌شن، موسیقی پخش می‌کنن، لباس‌های سنتی می‌پوشن و غذاهای محلی می‌پزن.»

وقتی به دهکده رسیدند، پرچم‌های رنگی همه‌جا نصب شده بود. بوی نان تازه و کیک زنجبیلی فضا رو پر کرده بود. بچه‌ها لباس‌های رنگارنگ پوشیده بودند و صورت‌هاشون رو با طرح‌های گل و پرنده نقاشی کرده بودند.

الیور هیجان‌زده به غرفه‌ی شیرینی‌ها رفت. یه خانم مهربون گفت: «می‌خوای کیک سیب امتحان کنی؟ این یکی با دستور قدیمی مادربزرگم پخته شده.»

الیور با دهن پر گفت: «خیلی خوشمزه‌ست!»

بعد، صدای موسیقی محلی بلند شد. چند نفر با لباس‌های قدیمی شروع به رقصیدن کردن. یکی از بچه‌ها به الیور گفت: «می‌خوای بیای با ما برقصی؟»

الیور اول خجالت کشید، ولی بعد رفت وسط و با بچه‌ها دور یک دایره چرخید و دست‌هاش رو بالا گرفت. همه دست می‌زدن و شادی می‌کردن.

بعد از رقص، مسابقه‌ی طناب‌کشی بین بچه‌ها برگزار شد. الیور توی تیم آبی بود و با همه‌ی قدرت طناب رو کشید. وقتی تیمشون برنده شد، همه جیغ زدن و خندیدن.

در گوشه‌ای، نمایش خیمه‌شب‌بازی برگزار شد. عروسک‌های پارچه‌ای با لهجه‌ی انگلیسی قصه گفتند و بچه‌ها با صدای بلند می‌خندیدن.

پدربزرگ یه کلاه سنتی انگلیسی برای الیور خرید و گفت: «این یادگاری این روز قشنگ باشه.»

شب‌هنگام، شمع‌های کوچیکی اطراف میدان روشن شد. همه دور هم نشستن و آواز سنتی خوندن. الیور کنار پدربزرگ نشست و گفت: «این بهترین جشن عمرم بود. دلم می‌خواد یه روز دوباره برگردم اینجا.»

پدربزرگ گفت: «همیشه یه گوشه از قلبت رو برای خاطرات قشنگ نگه‌دار، عزیزم.»

 Oliver and the Village Festival

It was Oliver’s last day in England. Grandpa smiled and said, “I have a surprise for you! Today is the village festival!”

“Festival?” Oliver asked. “Like a birthday party?”

Grandpa laughed. “A bit like that! Everyone in the village gathers, there’s music, traditional clothes, and local food!”

When they arrived, colorful flags decorated the streets. The smell of fresh bread and ginger cake filled the air. Kids wore bright clothes and had their faces painted with flowers and birds.

Oliver ran to the sweets stall. A kind lady offered him a slice of apple cake. “This is my granny’s special recipe.”

“Mmm! It’s yummy!” Oliver said with his mouth full.

Suddenly, cheerful music started playing. People in traditional clothes began dancing in a circle. One kid waved at Oliver. “Wanna dance with us?”

Oliver felt shy at first, but then joined the circle, lifting his hands and turning around with the others. Everyone clapped and laughed.

Later, there was a tug-of-war contest. Oliver was on the blue team. He pulled with all his strength. When they won, everyone cheered!

In a corner, a puppet show began. Soft cloth puppets told funny stories in a British accent. All the kids laughed out loud.

Grandpa bought Oliver a special English-style hat. “A little gift to remember this beautiful day.”

At night, little candles lit the square. Families gathered around and sang old folk songs. Oliver sat next to Grandpa and said, “This was the best festival ever. I want to come back here one day.”

Grandpa nodded. “Always keep a piece of your heart for happy memories, my dear.”

مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
icon
×
محسنی Whatsapp chat