❄️سایت به طور مداوم در حال به روزرسانی می باشد . در صورت نیافتن کارتون مورد نظر خود در سایت از طریق شبکه های اجتماعی با شماره 09214896001 تماس بگیرید❄️

سبد خرید
0

سبد خرید شما خالی است.

حساب کاربری

یا

حداقل 8 کاراکتر

سفرنامه اولیور به انگلستان-روز بیست و هشتم

زمان مطالعه4 دقیقه

سفرنامه اولیور به انگلستان-روز بیست و هشتم
تاریخ انتشار : 18 اردیبهشت 1404تعداد بازدید : 103نویسنده : دسته بندی : سفرنامه چندزبانه
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

سفرنامه اولیور به انگلستان-روز بیست و هشتم

 الیور و قایق‌سواری در رودخانه‌ی آون

امروز صبح الیور با صدای پرنده‌ها از خواب بیدار شد. پدربزرگ با یک نقشه‌ی بزرگ آمد و گفت: «الیور کوچولو! امروز قراره بری قایق‌سواری توی رودخونه‌ی آون، درست از کنار شهر زیبای استراتفورد عبور می‌کنیم؛ همون‌جایی که شکسپیر به دنیا اومده!»

الیور با چشمانی گرد و هیجان‌زده گفت: «وااای! یعنی منم می‌رم وسط آب؟ توی قایق؟»

پدربزرگ خندید: «آره عزیزم، ولی با جلیقه نجات و همراه راهنما.»

وقتی به اسکله رسیدند، الیور یک جلیقه‌ی نارنجی پوشید و سوار قایق کوچکی شد که اسمش «ستاره‌ی رودخونه» بود. راهنما، آقای بِن، با کلاه ملوانی و سبیل خندان، به آن‌ها گفت: «بیا کوچولو! امروز کاپیتان تویی!»

قایق به‌آرامی روی آب سر می‌خورد. الیور با دقت به اردک‌ها و قوهایی که در آب شنا می‌کردند، نگاه می‌کرد. بعضی از قایق‌ها با رنگ‌های شاد مثل زرد و قرمز تزیین شده بودند و بعضی‌ها حتی گل داشتند!

آقای بِن به الیور گفت: «اون ساختمون سنگی قدیمی رو می‌بینی؟ اونجا خونه‌ی شکسپیره؛ نویسنده‌ای که نمایشنامه‌های معروفی نوشته.»

الیور گفت: «یعنی اونم وقتی بچه بود از این رودخونه رد شده؟»

آقای بِن لبخند زد: «شاید! شاید هم داستان‌هاش رو از همین رودخونه الهام گرفته باشه.»

در وسط راه، قایق کنار اسکله‌ای کوچک ایستاد. آقای بِن گفت: «وقت ناهاره!»

اونا از قایق پیاده شدن و روی چمن‌ها پیک‌نیک کوچولویی برپا کردن. پدربزرگ ساندویچ تخم‌مرغ و کاهو درآورد، آقای بِن لیموناد خانگی داد و الیور هم یک سیب بزرگ و قرمز گاز زد.

بعد از غذا، آقای بِن به الیور اجازه داد دقایقی قایق رو هدایت کنه. الیور گفت: «من حالا یه کاپیتان واقعی‌ام!» و همه خندیدن.

وقتی قایق به آخر مسیر رسید، آفتاب گرم‌تر شده بود. الیور با چشم‌های خسته ولی خوشحال گفت: «امروز بهترین روز آبی عمرم بود.»

پدربزرگ گفت: «هر رودخونه‌ای، یه داستان داره. تو امروز یکی از اون داستان‌ها رو زندگی کردی.»

الیور با لبخند گفت: «منم می‌خوام یه روز داستان‌های خودمو بنویسم، درست مثل شکسپیر.»

Title: Oliver and the River Avon Boat Adventure

Oliver woke up to the sound of chirping birds. Grandpa walked in with a big map. “Oliver, today we’re going boating on the River Avon! We’ll pass by the town of Stratford—where William Shakespeare was born!”

Oliver’s eyes lit up. “A real boat? On the water?”

Grandpa laughed. “Yes, with a life jacket and a guide.”

At the dock, Oliver put on a bright orange vest and stepped into a little boat called The River Star. Their guide, Mr. Ben, wore a sailor’s cap and had a big friendly mustache. “Welcome aboard, Captain Oliver!” he said.

The boat gently glided through the calm river. Oliver watched ducks and swans swim nearby. Some boats were decorated with flowers, and others were painted in cheerful colors like yellow and red.

“See that old stone house over there?” Mr. Ben pointed. “That’s where Shakespeare lived!”

“Wow,” Oliver whispered. “Did he see this river too when he was little?”

“Maybe he got his ideas from here,” Mr. Ben replied.

Halfway through, they stopped by a grassy bank. “Time for lunch!” Mr. Ben said.

They had a little picnic. Grandpa brought egg and lettuce sandwiches, Mr. Ben poured some homemade lemonade, and Oliver munched on a big red apple.

After lunch, Mr. Ben let Oliver hold the steering wheel for a moment. “Now you’re the real captain!”

At the end of the ride, the sun was warmer. Oliver leaned back and smiled. “This was the best water adventure ever.”

Grandpa nodded. “Every river tells a story. Today, you were part of one.”

Oliver said, “Someday, I’ll write my own stories too… just like Shakespeare.”

مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
icon
×
محسنی Whatsapp chat