سفرنامه اولیور به فرانسه-قسمت اول روز اول: سلام فرانسه! الیور خیلی هیجانزده بود. امروز اولین روز سفرش به فرانسه بود. او از لندن به پاریس با قطار سفر کرده بود و حالا توی ایستگاه Gare du Nord پیاده شد. ایستگاه ...
سفرنامه اولیور به انگلستان-روز بیست و نهم الیور و جشن محلی دهکده آخرین روز سفر الیور بود. پدربزرگ بهش گفت: «قراره یه سورپرایز داشته باشی! امروز جشن محلی دهکدهست!» الیور پرسید: «جشن؟ مثل تولد؟» پدربزرگ خندید: «یه کم شبیهشه! ولی ...
سفرنامه اولیور به انگلستان-روز بیست و هشتم الیور و قایقسواری در رودخانهی آون امروز صبح الیور با صدای پرندهها از خواب بیدار شد. پدربزرگ با یک نقشهی بزرگ آمد و گفت: «الیور کوچولو! امروز قراره بری قایقسواری توی رودخونهی آون، ...
سفرنامه اولیور به انگلستان-روز بیست و هفتم الیور و مزرعهی بستنی در روستاهای انگلیس یک روز آفتابی، الیور و پدربزرگش سوار ماشین قدیمیشان شدند و به طرف روستاهای سبز و زیبا در جنوب انگلیس راه افتادند. مقصدشان یک مزرعهی خیلی ...
سفرنامه اولیور به انگلستان-روز بیست و ششم عنوان: الیور و کتابخانهی مخفی در لندن یه روز بارونی، الیور و پدرش تصمیم گرفتن به یه جای خاص و کمتر شناختهشده برن. بابا گفت: «میخوای امروز بریم یه کتابخونهی مخفی که فقط ...
سفرنامه اولیور به انگلستان-روز بیست و پنجم الیور و روز پادشاه در لندن صبح زود بود که صدای طبل و شیپور از خیابون شنیده شد. الیور از پنجره بیرون رو نگاه کرد و با تعجب گفت: «مامان! انگار یه جشن ...
سفرنامه اولیور به انگلستان-روز بیست و چهارم عنوان: الیور و راز پارک پرندگان در لندن صبح آفتابی بود و صدای پرندهها از پنجرهی اتاق الیور شنیده میشد. الیور از خواب پرید و گفت: «امروز میخوام برم دنبال صداشون!» مامان لبخند ...
سفرنامه اولیور به انگلستان-روز بیست و سوم الیور و کاخ با شکوه باکینگهام صبح یکشنبه بود و خورشید کمی از پشت ابرها بیرون آمده بود. الیور کوچولو با چشمهای کنجکاوش به مامان گفت: «امروز کجا بریم؟ دیروزا که گفتی قراره ...
سفرنامه اولیور به انگلستان-روز بیست و دوم الیور و راز چای انگلیسی یه روز بارونی قشنگ، الیور با مامانش از پنجره به کوچه نگاه میکرد. قطرههای بارون رو شیشه میرقصیدن و صدای چکچک بارون دل آدمو نرم میکرد. مامان گفت: ...
سفرنامه اولیور به انگلستان-روز بیست و یکم الیور در قطار سحرآمیز لندن صبح زود بود و آسمون هنوز یه کوچولو خوابآلود. الیور با ذوق از خواب پرید. امروز قرار بود با مامان بره سوار قطار زیرزمینی بشه! "مامان، قراره تو ...