سفرنامه اولیور به انگلستان-روز بیست و سوم
الیور و کاخ با شکوه باکینگهام
صبح یکشنبه بود و خورشید کمی از پشت ابرها بیرون آمده بود. الیور کوچولو با چشمهای کنجکاوش به مامان گفت:
«امروز کجا بریم؟ دیروزا که گفتی قراره پادشاهی ببینیم!»
مامان لبخند زد و گفت: «درست شنیدی عزیزم. امروز میریم کاخ باکینگهام، جایی که پادشاه انگلستان زندگی میکنه!»
الیور هیجانزده پرید بالا و گفت: «وای! میتونم تاج ببینم؟»
مامان خندید: «نه تاج، ولی چیزای خیلی قشنگ دیگهای هست که ببینی.»
اونا راه افتادن و با اتوبوس دو طبقه به طرف کاخ رفتن. وقتی رسیدن، الیور با دهن باز به ساختمون بزرگی با دروازههای طلایی نگاه کرد.
سربازهایی با کلاههای بلند سیاه و لباس قرمز جلوی در ایستاده بودن. خیلی ساکت و جدی بودن.
الیور با تعجب گفت: «اونا هیچوقت نمیخندن؟»
مامان گفت: «نه عزیزم. این سربازها آموزش دیدن که خیلی جدی باشن. بهشون میگن گارد سلطنتی.»
در کنار جمعیت ایستادن تا مراسم تعویض نگهبان شروع شه. موزیک پخش شد و سربازها با نظم خاصی قدم زدن. الیور با دقت نگاه میکرد و گفت:
«مثل ربات راه میرن!»
بعد از مراسم، مامان گفت: «میخوای بریم داخل محوطهی کاخ؟»
الیور با ذوق گفت: «آره آره!»
اونا وارد فضای سبزی شدن پر از گلهای رنگارنگ، حوضهای قشنگ، و فوارههایی که مثل آسمون بارون میپاشیدن. یه مجسمهی طلایی بزرگ وسط میدون بود.
مامان گفت: «اون مجسمه ملکه ویکتوریاست. یکی از معروفترین ملکههای انگلستان.»
الیور پرسید: «الان هم پادشاه توی کاخه؟»
مامان گفت: «نه همیشه. بعضی وقتا اینجا هست، بعضی وقتا توی کاخهای دیگه.»
اونا رفتن داخل گالری مخصوص بازدیدکنندهها. تابلوهای نقاشی خیلی قدیمی، صندلیهای سلطنتی و لوسترهای درخشان، همهجا رو پر کرده بودن.
الیور با چشمهای گرد گفت: «مثل قصههاست مامان!»
مامان گفت: «آره عزیزم. اینجا یکی از زیباترین مکانهای لندنـه.»
در راه برگشت، الیور با هیجان گفت:
«مامان منم میخوام تو خونهمون یه مراسم تعویض نگهبان درست کنم! میتونم لباس قرمز بپوشم؟»
مامان گفت: «البته! ولی اول باید تمرین کنی جدی بمونی!»
اون شب، الیور با فکر کاخ باکینگهام، نگهبانهای جدی، و گارد سلطنتی، به خواب رفت… شاید تو خواب، خودش پادشاه شده بود!
Oliver and the Grand Buckingham Palace
It was a sunny Sunday morning, and Oliver was bouncing with excitement.
“Mom, where are we going today? You said we’ll see a real king’s house!”
Mom smiled. “That’s right, sweetheart. We’re going to Buckingham Palace—the home of the King of England!”
Oliver’s eyes sparkled. “Will I see a crown?”
“Not quite,” she giggled. “But there’s a lot of cool stuff to see!”
They rode a red double-decker bus through the busy streets of London. When they arrived, Oliver gasped. The palace was huge, with golden gates and tall black fences. In front stood guards wearing tall fuzzy hats and red coats.
“Do they ever smile?” Oliver asked.
“Nope,” Mom whispered. “They’re Royal Guards. They’ve trained to stay very serious!”
Soon, music started playing. The famous Changing of the Guard ceremony began. The guards marched in perfect lines. Oliver whispered, “They walk like robots!”
After the ceremony, Mom said, “Want to visit the palace gardens?”
“Yes, please!”
The gardens were full of colorful flowers, sparkling fountains, and big trees. In the center stood a tall golden statue.
“That’s Queen Victoria,” Mom explained. “She was one of the most famous queens in England.”
“Is the King inside now?” Oliver asked.
“Not always. Sometimes he’s here, sometimes he’s in other royal homes.”
They entered a special gallery for visitors. There were paintings, royal chairs, and huge sparkling chandeliers.
“It looks just like a fairy tale!” Oliver said.
“It’s one of the prettiest places in London,” Mom replied.
On the way back, Oliver said, “Can I have my own Changing of the Guard at home? I want to wear a red coat!”
“Sure!” Mom laughed. “But you’ll have to practice staying serious!”
That night, Oliver fell asleep dreaming of castles, royal guards, and maybe… being a king himself.



