کفشدوزک کوچولو و نقطهی گمشده در دل یک باغ رنگارنگ، کفشدوزک کوچولویی به نام «لَلی» زندگی میکرد. لَلی با بقیه کفشدوزکها فرق داشت؛ چون به جای هفت نقطه، شش تا نقطه داشت! صبح یکی از روزها، وقتی لَلی از خواب ...
اردک کوچولو و چکمهی گمشده یک روز بارانی در دهکدهی اردکی، اردک کوچولویی به نام "چیکو" با خوشحالی از خواب بیدار شد. از پنجره به بیرون نگاه کرد و گفت: «هورااا! بارونه! وقت پریدن توی چالههاست!» چیکو عاشق روزهای بارانی ...
پروانهای که رنگ نداشت در سرزمین زیبایی به نام رنگینکماندشت، همهی پروانهها رنگارنگ بودند؛ قرمز، آبی، زرد، بنفش… همه به هم افتخار میکردند. اما در گوشهای از آن دشت، پروانهای زندگی میکرد که هیچ رنگی نداشت. اسمش «پَرو» بود. پرو، ...
موش و کفش جادویی در دل یک مزرعهی سبز و پرگل، موش کوچکی به نام «موشی» زندگی میکرد. موشی کنجکاو، بازیگوش و همیشه در حال دویدن بود. اما یک مشکل بزرگ داشت: کفشهایش همیشه پاره میشدند! هر روز که بازی ...
گوسفند کوچولو و کلاه پرنده در یک روستای زیبا، گوسفند کوچولویی به نام «میمی» زندگی میکرد. میمی همیشه عاشق چیزهای رنگارنگ و بامزه بود. یک روز، مادرش برایش یک کلاه پشمی سبز با گلهای رنگی بافت. میمی با ذوق گفت: ...
خرس کوچولو و بادکنک گمشده در یک روز آفتابی قشنگ، خرس کوچولویی به نام «پفی» با خوشحالی در دشت سبز میدوید. پفی تولدش بود و دوستانش برایش یک بادکنک قرمز بزرگ هدیه آورده بودند. بادکنک درست به پای پفی بسته ...
قورباغهی نقاش و جنگل بیرنگ در دل جنگلی سبز و شاد، قورباغهای به نام «رنگین» زندگی میکرد. رنگین عاشق نقاشی بود. او با برگها، گلها و حتی سنگها، تصویرهای قشنگی میکشید و همیشه با رنگهای شاد بازی میکرد. یک روز ...
پنگوئن کوچولو و روز بدون برف در سرزمین یخی قطب جنوب، پنگوئن کوچولویی به نام «پوفی» زندگی میکرد. پوفی عاشق برف بود. او هر روز با دوستانش سر میخورد، آدمبرفی درست میکرد و از دیدن آسمان خاکستری و برفی لذت ...
خرگوش کنجکاو و کتاب جادویی روزی روزگاری، در دل جنگلی آرام، خرگوش کوچولویی به نام «پاپی» زندگی میکرد. پاپی با گوشهای بلند و قلبی پر از سؤال همیشه به دنبال کشف چیزهای تازه بود. او عاشق گشتوگذار در جنگل، گوشدادن ...
گربهی سفید و پنجرهی جادویی در شهری کوچک و پر از خانههای رنگارنگ، گربهی سفید و زیبایی به نام "لیلی" زندگی میکرد. لیلی همیشه کنار پنجرهی اتاق کوچکشان مینشست و بیرون را تماشا میکرد. آنجا برای او مثل یک سینمای ...