اردک کوچولو و چکمهی گمشده
یک روز بارانی در دهکدهی اردکی، اردک کوچولویی به نام “چیکو” با خوشحالی از خواب بیدار شد. از پنجره به بیرون نگاه کرد و گفت:
«هورااا! بارونه! وقت پریدن توی چالههاست!»
چیکو عاشق روزهای بارانی بود. همیشه با چکمههای قرمز براقش بیرون میرفت و در گِلها بازی میکرد. اما وقتی به سراغ چکمهها رفت، فقط یکیشان را پیدا کرد!
چیکو جیغ زد: «نههههه! یکی از چکمههام نیست!»
اتاقش را زیر و رو کرد. زیر تخت، پشت در، حتی توی کلاه پدرش را نگاه کرد، اما خبری نبود.
مامان اردکه گفت:
«شاید دیروز بیرون جا گذاشتی؟»
چیکو سریع چترش را برداشت، یک لنگه چکمه پوشید و با پای خالی توی گِلها دوید. رفت دنبال چکمهاش.
اول سراغ گوسفندها رفت.
«سلام گوسفندای عزیز! چکمهی منو ندیدین؟ قرمزه، کوچولو و براق!»
گوسفندها بعبع کردند و گفتند:
«نه، ولی اگه پیداش کردی، بیارش که ما هم ببینیم!»
بعد سراغ بز پیر رفت. بز با ذرهبینش همهجا را نگاه کرد.
«نه عزیزم، اینجا نیست. ولی چقدر قشنگ دنبالش میگردی!»
چیکو کمکم خسته شد. پاهایش گلی شده بود، نوکش سرد بود. خواست گریه کند، اما ناگهان صدایی شنید:
«کوآااااک!»
صدای قورباغهای از داخل یک چالهی آب بود. چیکو دوید و آنجا را نگاه کرد…
وای! چکمهی گمشدهاش توی آب شناور بود، و یک قورباغهی خندان داخلش نشسته بود!
قورباغه گفت:
«اوه! ببخشید! فکر کردم این قایق منه! خیلی راحت بود!»
چیکو خندید.
«عیبی نداره! ولی چکمهمه!»
قورباغه پرید بیرون و گفت:
«باشه! ولی قول بده فردا هم بیاریش، بازم قایقسواری کنیم!»
چیکو دو چکمهاش را پوشید، در چالهها پرید، پرید، و تا غروب با قورباغه بازی کرد.
از آن روز به بعد، چکمههای قرمز چیکو فقط برای راه رفتن نبود، بلکه برای قایقسواری دوستانش هم شده بود!
The Little Duck and the Lost Boot
On a rainy morning in Duck Village, a little duck named Chico woke up with joy. He looked out the window and shouted,
“Hooray! It’s raining! Time to jump in puddles!”
Chico loved rainy days. He always wore his shiny red boots and played in the mud. But when he went to find them, he only saw one!
“Nooooo!” he cried. “One of my boots is missing!”
He searched everywhere—under the bed, behind the door, even inside Dad’s hat—but the boot was gone.
Mama Duck said,
“Maybe you left it outside yesterday?”
Chico grabbed his umbrella, put on one boot, and ran into the rain with one bare foot.
He first went to the sheep.
“Hi, sheep! Have you seen my boot? It’s red and shiny and small!”
The sheep said, “Baa baa, no boot here. But if you find it, show us!”
Then he asked the old goat. The goat used his magnifying glass and looked around.
“No boot here, little one. But you’re a brave searcher!”
Chico was getting tired. His feet were muddy and his beak was cold. He was about to cry, when suddenly he heard a sound:
“Ribbit!”
He looked toward a puddle. Floating in the water was his red boot—with a smiling frog sitting inside!
“Oh!” said the frog. “Sorry! I thought it was my boat! It’s very comfy!”
Chico laughed. “It’s okay! But it’s my boot!”
The frog hopped out and said,
“Fine! But promise to bring it tomorrow so we can sail again!”
Chico put on both boots and jumped in the puddles with joy. He played with the frog until the sunset.
From that day on, Chico’s red boots weren’t just for walking—they were also tiny boats for his friends!



