❄️سایت به طور مداوم در حال به روزرسانی می باشد . در صورت نیافتن کارتون مورد نظر خود در سایت از طریق شبکه های اجتماعی با شماره 09214896001 تماس بگیرید❄️

سبد خرید
0

سبد خرید شما خالی است.

حساب کاربری

یا

حداقل 8 کاراکتر

قورباغه‌ی نقاش و جنگل بی‌رنگ

زمان مطالعه3 دقیقه

The Painter Frog and the Colorless Forest
تاریخ انتشار : 18 اردیبهشت 1404تعداد بازدید : 75نویسنده : دسته بندی : قصه های شبانه کودک دو زبانه
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

قورباغه‌ی نقاش و جنگل بی‌رنگ

در دل جنگلی سبز و شاد، قورباغه‌ای به نام «رنگین» زندگی می‌کرد. رنگین عاشق نقاشی بود. او با برگ‌ها، گل‌ها و حتی سنگ‌ها، تصویرهای قشنگی می‌کشید و همیشه با رنگ‌های شاد بازی می‌کرد.

یک روز صبح، وقتی رنگین از خواب بیدار شد و از برکه بیرون پرید، چیزی عجیب دید… همه‌چیز خاکستری بود! درخت‌ها، آسمان، گل‌ها، حتی خودش!

رنگین با وحشت گفت: «چی شده؟ رنگ‌ها کجا رفتن؟»

او با عجله به طرف جغد پیر جنگل دوید. جغد دانا، که نامش «هوشنگ» بود، با صدایی آرام گفت: «رنگین جان، جادوگر سایه‌ها از خواب بیدار شده و رنگ‌ها رو دزدیده.»

رنگین فریاد زد: «باید نجاتشون بدم!»

هوشنگ لبخند زد و گفت: «تو قورباغه‌ی نقاشی. اگر کسی بتونه رنگ‌ها رو برگردونه، تویی.»

رنگین قلم‌موی جادویی‌اش را برداشت و راهی سفری شد پر از ماجرا. از رودخانه‌های بی‌رنگ گذشت، با پروانه‌های خاکستری حرف زد و تا قله‌ی کوه سایه بالا رفت. آنجا با جادوگر روبرو شد.

جادوگر با صدای خش‌دار گفت: «رنگ‌ها فقط باعث شلوغی و حواس‌پرتی هستن. دنیای خاکستری، دنیای امن‌تریه!»

رنگین نفس عمیقی کشید، قلم‌مو را در دلش فرو برد و اولین ضربه را به زمین زد. ناگهان، گل کوچکی با رنگ قرمز باز شد. سپس یک پروانه آبی بال زد و بعد، برگ‌های سبز دوباره درختان را پوشاندند.

جادوگر فریاد زد: «نه! این ممکن نیست!»

اما رنگین گفت: «رنگ‌ها شادی می‌آرن، امید می‌آرن، و ما بهشون نیاز داریم.»

جادوگر کم‌کم محو شد و جنگل بار دیگر رنگ گرفت. حیوانات شاد شدند و برگ‌ها در باد رقصیدند.

از آن روز به بعد، رنگین هر روز نقاشی می‌کشید تا رنگ‌ها هیچ‌وقت از جنگل نروند.

 The Painter Frog and the Colorless Forest

In a bright and joyful forest, there lived a little frog named Rangi. Rangi loved painting. With leaves, flowers, and pebbles, he would create beautiful pictures filled with cheerful colors.

One morning, Rangi woke up and leapt out of the pond, only to see something strange…
Everything was grey! The trees, the sky, the flowers—even himself!

“What happened? Where did all the colors go?” he cried.

Panicked, Rangi rushed to the wise old owl of the forest named Hushang.

Hushang spoke gently, “Dear Rangi, the Shadow Sorcerer has awakened and stolen all the colors.”

“I have to save them!” Rangi shouted.

Hushang nodded. “You are the painter frog. If anyone can bring the colors back, it’s you.”

Rangi grabbed his magical brush and set off on a brave journey. He crossed colorless rivers, spoke to grey butterflies, and climbed to the top of Shadow Mountain. There, he faced the sorcerer.

The sorcerer growled, “Colors only bring noise and distraction. A grey world is a safe world.”

Rangi took a deep breath, dipped his brush into the light of his heart, and painted the ground. Suddenly, a small red flower bloomed. A blue butterfly fluttered. Green leaves returned to the trees.

“No! This can’t be!” the sorcerer cried.

But Rangi calmly said, “Colors bring joy, hope, and life. We need them.”

The sorcerer slowly faded away, and the forest filled with color once again. Animals danced, and the leaves sang in the wind.

From that day on, Rangi painted every day, so the colors would never leave again.

ارسال دیدگاه
مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
icon
×
محسنی Whatsapp chat