❄️سایت به طور مداوم در حال به روزرسانی می باشد . در صورت نیافتن کارتون مورد نظر خود در سایت از طریق شبکه های اجتماعی با شماره 09214896001 تماس بگیرید❄️

سبد خرید
0

سبد خرید شما خالی است.

حساب کاربری

یا

حداقل 8 کاراکتر

سفرنامه اولیور به انگلستان-روز بیست و چهارم

زمان مطالعه4 دقیقه

سفرنامه اولیور به انگلستان-روز بیست و چهارم
تاریخ انتشار : 18 اردیبهشت 1404تعداد بازدید : 95نویسنده : دسته بندی : سفرنامه چندزبانه
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

سفرنامه اولیور به انگلستان-روز بیست و چهارم

عنوان: الیور و راز پارک پرندگان در لندن

صبح آفتابی بود و صدای پرنده‌ها از پنجره‌ی اتاق الیور شنیده می‌شد. الیور از خواب پرید و گفت: «امروز می‌خوام برم دنبال صداشون!»

مامان لبخند زد و گفت: «پس بریم پارک سن‌جیلز. اونجا یه عالمه پرنده‌ی عجیب و جالب داره!»

الیور با ذوق کفش‌هاشو پوشید و با مامان به پارک رفت. وقتی رسیدن، پارک پر از درختای بلند، نیمکتای رنگی و صدای پرنده‌ها بود. اما چیزی که بیشتر از همه توجه الیور رو جلب کرد، یه پیرمرد با کلاه بلند و عصای پر از پر بود!

الیور جلو رفت و پرسید: «آقا، پرنده‌ها رو می‌شناسید؟»

پیرمرد گفت: «اوه بله کوچولو! اینجا یه راز مخفیه… اگه آروم باشی و به درخت چنار وسط پارک سلام بدی، پرنده‌ی سخنگو رو می‌بینی!»

الیور با تعجب گفت: «پرنده‌ی سخنگو؟! واقعیه؟»

پیرمرد فقط چشمکی زد و دور شد. الیور به مامان نگاه کرد، مامان شونه بالا انداخت و گفت: «امتحانش کن!»

الیور رفت جلو و آروم گفت: «سلام درخت چنار مهربون!»

چند ثانیه گذشت… و ناگهان یه گنجشک کوچولو از شاخه پرید پایین و گفت: «سلام الیور! دنبال من بیا!»

الیور از تعجب دهانش باز موند. گنجشکه با بال‌های رنگی‌اش جلو می‌پرید و الیور دنبالش می‌دوید. رفتن و رفتن تا رسیدن به یه بخش مخفی از پارک که پر بود از تابلوهای کوچولو درباره‌ی پرنده‌های جهان: از طوطی‌های استرالیایی تا فنچ‌های آفریقایی!

الیور گفت: «وای! اینجا یه باغ پرنده‌ست!»

گنجشک گفت: «آره! ولی فقط بچه‌هایی که دلشون پر از مهربونیه، می‌تونن اینجا رو ببینن.»

الیور نشست و با پرنده‌ها حرف زد، یاد گرفت چطوری صداشونو تقلید کنه و حتی با یه جغد کوچولو دوست شد. آخرش مامان اومد و گفت: «وقت رفتنه عزیزم.»

الیور به گنجشک گفت: «قول می‌دم هیچ‌وقت فراموشت نکنم.»

گنجشک گفت: «منم هر وقت آوازتو بشنوم، برمی‌گردم!»

و پرید بالا توی آسمون…

 Oliver and the Secret Bird Park in London

It was a sunny morning, and Oliver woke up to the sound of birds chirping outside his window.
He jumped out of bed and said, “Today I want to find those birds!”

Mom smiled. “Let’s go to St. Giles Park. It’s full of interesting and special birds.”

Oliver put on his shoes excitedly and they went to the park. It was full of tall trees, colorful benches, and sweet bird songs. But the most interesting thing was a man with a tall hat and a cane decorated with feathers.

Oliver walked up to him. “Sir, do you know the birds?”

The old man said, “Oh yes, little one! There’s a secret here… If you greet the big sycamore tree in the middle of the park, you’ll meet the talking bird!”

Oliver’s eyes grew big. “A talking bird? Really?”

The man just winked and walked away. Oliver looked at Mom. She shrugged and said, “Try it!”

Oliver walked up and gently said, “Hello kind sycamore tree!”

For a few seconds, nothing happened… Then suddenly, a tiny colorful sparrow flew down and said, “Hello, Oliver! Follow me!”

Oliver’s mouth opened wide in surprise. The little sparrow fluttered ahead and Oliver followed.
They walked and walked until they found a secret part of the park, filled with tiny signs about birds from all over the world: parrots from Australia, finches from Africa, and more!

Oliver whispered, “Wow! This is like a bird garden!”

The sparrow nodded. “Yes! But only kind-hearted kids can see this place.”

Oliver sat down, talked to the birds, learned to mimic their chirps, and even made friends with a little owl.
At the end, Mom arrived. “Time to go, sweetheart.”

Oliver turned to the sparrow. “I promise I’ll never forget you.”

The sparrow said, “Whenever I hear your song, I’ll return!”

And it flew up into the sky…

مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
icon
×
محسنی Whatsapp chat