سفرنامه اولیور به انگلستان-روز بیست و پنجم
الیور و روز پادشاه در لندن
صبح زود بود که صدای طبل و شیپور از خیابون شنیده شد. الیور از پنجره بیرون رو نگاه کرد و با تعجب گفت:
«مامان! انگار یه جشن توی خیابون برپاست!»
مامان خندید و گفت: «آره عزیزم! امروز “روز پادشاه”ه. بیا زود حاضر شو، بریم ببینیم چه خبره!»
الیور با هیجان لباس پوشید و همراه مامان به خیابونهای نزدیک کاخ باکینگهام رفت. اونجا پر از آدمهایی بود که پرچم بریتانیا دستشون بود و لباسهای آبی، قرمز و سفید پوشیده بودن. بعضی بچهها حتی تاج کاغذی روی سرشون گذاشته بودن!
الیور پرسید: «مامان، پادشاه قراره بیاد؟»
مامان گفت: «بله، هر سال مردم جمع میشن تا تولد پادشاه رو جشن بگیرن. اسم این جشن “Trooping the Colour” هست. سربازها رژه میرن و خانواده سلطنتی از بالکن سلام میکنن.»
الیور با چشمهای گرد، رژهی سربازها رو تماشا کرد. اونا لباس قرمز پوشیده بودن و کلاههای سیاه بزرگ داشتن. صدای پاهاشون هماهنگ و قشنگ بود. بعد از رژه، ناگهان همه با هیجان فریاد زدن:
«اونجاست! نگاه کن!»
الیور به بالکن نگاه کرد. پادشاه با لبخند، دست تکون میداد و کنارش شاهزاده و پرنسسهای کوچولو ایستاده بودن. یه عالمه کبوتر سفید پرواز کردن و صدای شادی توی هوا پیچید.
مامان گفت: «ببین الیور، مردم چقدر به سنتهاشون احترام میذارن. این جشن خیلی قدیمیه.»
الیور گفت: «میتونم یه پرچم هم بخرم؟»
مامان براش یه پرچم کوچیک خرید و الیور با ذوق تکونش میداد و میگفت:
«زنده باد پادشاه!»
بعدش اونا به پارکی که نزدیک کاخ بود رفتن و اونجا بچهها بازی میکردن، نقاشی میکشیدن و کیکهایی به شکل تاج پخش میکردن.
یه خانم مهربون جلو اومد و گفت: «میخوای یه تاج مخصوص بسازی؟»
الیور گفت: «آره لطفاً!»
اون با کاغذهای طلایی، نگینهای رنگی و چسب، یه تاج درست کرد و روی سرش گذاشت.
مامان گفت: «وای چقدر شبیه شاهزادهها شدی!»
الیور خندید و گفت: «من شاهزادهی ماجراجوها هستم!»
اون روز، پر از هیجان، شادی و چیزای جدید بود. وقتی شب شد، آسمون پر از نور شد. آتیشبازی با رنگهای قرمز، آبی و طلایی، بالای کاخ شروع شد و همه با تعجب نگاه میکردن.
الیور گفت: «مامان، این یکی از بهترین روزهای سفرم بود. فکر نمیکردم یه جشن اینقدر قشنگ ببینم!»
مامان لبخند زد: «و تو امروز یه چیز مهم یاد گرفتی… دربارهی احترام به فرهنگ و تاریخ یه کشور.»
الیور هم سر تکون داد و تاجش رو محکمتر روی سرش گذاشت…
Oliver and the King’s Day in London
Early in the morning, drums and trumpets echoed through the streets. Oliver peeked out the window and shouted,
“Mom! I think there’s a parade outside!”
Mom smiled. “Yes, sweetie! Today is the King’s Day. Get ready—we’re going to see it!”
Oliver got dressed quickly and followed Mom to the streets near Buckingham Palace. The place was full of people waving British flags and wearing red, white, and blue clothes. Some kids even had paper crowns on their heads!
“Is the king coming?” Oliver asked.
“Yes,” Mom nodded. “It’s his birthday celebration. It’s called Trooping the Colour. The soldiers march, and the royal family waves from the balcony.”
Oliver watched in awe as soldiers in bright red uniforms and tall black hats marched by in perfect rhythm. Suddenly, the crowd cheered:
“There he is! Look!”
Oliver looked up. The King was waving from the balcony, with little princes and princesses standing beside him. White doves flew into the sky, and the air was full of joy.
“Look how everyone respects their traditions,” Mom said. “This celebration is very old.”
“Can I have a flag too?” Oliver asked.
Mom bought him a small flag, and he waved it proudly, shouting,
“Long live the King!”
Later, they went to a nearby park where children were playing, drawing, and eating crown-shaped cupcakes.
A kind lady walked up and asked, “Would you like to make your own crown?”
“Yes, please!” Oliver replied.
He made a shiny crown with gold paper, colorful gems, and lots of glue.
“You look like a real prince!” Mom said.
“I’m the prince of adventures!” Oliver giggled.
That day was full of happiness and discovery. When night came, fireworks lit up the sky in red, blue, and gold above the palace.
“Mom,” Oliver whispered, “this was one of the best days of my trip.”
Mom hugged him. “And today, you learned something special… about honoring a country’s culture and history.”
Oliver nodded and placed his crown firmly on his head…



