❄️سایت به طور مداوم در حال به روزرسانی می باشد . در صورت نیافتن کارتون مورد نظر خود در سایت از طریق شبکه های اجتماعی با شماره 09214896001 تماس بگیرید❄️

سبد خرید
0

سبد خرید شما خالی است.

حساب کاربری

یا

حداقل 8 کاراکتر

سفرنامه اولیور به انگلستان-روز سیزدهم

زمان مطالعه4 دقیقه

سفرنامه اولیور به انگلستان-روز سیزدهم
تاریخ انتشار : 18 اردیبهشت 1404تعداد بازدید : 53نویسنده : دسته بندی : سفرنامه چندزبانه
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

سفرنامه اولیور به انگلستان-روز سیزدهم

روز سیزدهم – اولیور در فروشگاه شکلات لندن

صبح روز سیزدهم، اولیور با بوی شیرین شکلات از خواب پرید. چشم‌هاشو مالید و با هیجان گفت:
«مامان! بوی شکلات میاد یا من خواب دیدم؟»

مامان خندید و گفت:
«بوی واقعیه! امروز قراره بریم به یکی از هیجان‌انگیزترین جاهای لندن… یه فروشگاه بزرگ شکلات!»

اولیور از خوشحالی بالا پرید.
«شکلات؟ واقعی؟ فروشگاهش بزرگه؟ می‌تونم بچشم؟»

مامان با لبخند گفت:
«همه‌ی اینا و بیشتر!»

اونا سوار مترو شدن و رفتن به خیابون ریجنت، جایی که فروشگاه معروف M&M’s World قرار داشت. وقتی به در ورودی رسیدن، اولیور از دیدن ساختمون پر از رنگ و نور برق از سرش پرید!
«مامان! اینجا مثل سرزمین جادوییه!»

داخل فروشگاه، همه‌چیز پر از رنگ‌های قشنگ بود. دیوارهای بلند پر از تیوب‌های شیشه‌ای بودن که توش پر از شکلات‌های رنگی M&M بود. قرمز، آبی، سبز، زرد، صورتی، نارنجی…

اولیور گفت:
«من تا حالا این همه شکلات یه‌جا ندیده بودم!»

یه کارمند مهربون بهش نزدیک شد و گفت:
«سلام کوچولو! دوست داری شکلات خودتو بسازی؟»

اولیور با چشم‌های برق‌زده گفت:
«میشه؟ خودم شکلات بسازم؟»

کارمند گفت:
«آره! اینجا می‌تونی رنگ‌ها و مزه‌هایی که دوست داری رو انتخاب کنی، حتی یه بسته با اسم خودت داشته باشی!»

اولیور شروع کرد به انتخاب.
«یه کم از این قرمزا… یه کم سبز، آبی زیاد، و یه کم طلایی که شبیه ستاره باشه!»

مامان گفت:
«می‌خوای اسم اولیور روش چاپ بشه؟»

اولیور با ذوق گفت:
«آره! بذار روش بنویسن “اولیورِ شکلاتی”!»

بعد از اینکه شکلات‌ها آماده شدن، کارمند یه بسته‌ی قشنگ بهش داد. روش نوشته شده بود:
“Oliver’s Magical Chocolates”

اولیور بسته رو بغل کرد و گفت:
«این بهترین روز عمرمه!»

در ادامه‌ی فروشگاه، یه قسمت بود که مجسمه‌های M&M بزرگ به شکل شخصیت‌های کارتونی بودن. یکی لباس فضایی داشت، یکی دیگه لباس بیتلز پوشیده بود، یکی هم شبیه پلیس‌های انگلیسی.

اولیور گفت:
«می‌تونم عکس بگیرم باهاشون؟»

مامان گفت:
«حتماً! اینا مدل‌های انگلیسیه، برای همینه لباسشون فرق داره.»

بعد از گشتن توی فروشگاه و بازی با بازی‌های تعاملی، اولیور نشست روی یه نیمکت و شکلات‌هاش رو مزه کرد.
«هر مزه‌ش یه خاطره‌س! یکی شبیه صدای نوازنده‌های خیابون، یکی شبیه نور چرخ و فلک لندن!»

مامان گفت:
«خاطره‌ها گاهی توی یه مزه هم قایم می‌شن، فقط باید با دل مزه‌شون کنی!»

و اون روز، اولیور یاد گرفت که یه فروشگاه فقط برای خرید نیست، گاهی برای ساختن خاطره‌ست…

Day 13 – Oliver at London’s Magical Chocolate Store

On the morning of Day 13, Oliver woke up to the sweetest smell.
“Mom! Do I smell chocolate, or am I dreaming?”

Mom laughed.
“It’s real! Today, we’re visiting a very magical place — a giant chocolate store!”

Oliver jumped out of bed.
“Chocolate? A real chocolate store? Can I taste everything?”

“You’ll see,” Mom said with a wink.

They took the subway to Regent Street, where the famous M&M’s World stood tall and bright. When they arrived, Oliver gasped.
“It looks like a candy castle!”

Inside, the store was filled with rainbow colors. The walls were covered with tall tubes filled with colorful M&M’s: red, blue, green, yellow, pink, orange…

“I’ve never seen so many chocolates in one place!” Oliver shouted.

A friendly worker came over.
“Hello! Want to make your own M&M mix?”

Oliver’s eyes lit up.
“Really? I can make my own?”

“Of course! Choose your colors and flavors. You can even put your name on the pack!”

Oliver began picking:
“Some red, some green, lots of blue… and a little gold like stars!”

Mom asked,
“Want it to say ‘Oliver the Chocolaty’ on the bag?”

“Yes!” Oliver beamed.

When the mix was ready, the worker handed him a shiny pack labeled:
“Oliver’s Magical Chocolates”

Oliver hugged it.
“This is the best day ever!”

Next, they saw giant M&M statues dressed as British characters: one was a spaceman, another looked like The Beatles, and one was a British royal guard.

“Can I take pictures with them?” asked Oliver.

“Sure!” said Mom.
“They’re dressed like British icons.”

After exploring the shop and playing some fun interactive games, Oliver sat down and tasted his chocolates.

“Each flavor feels like a memory — one tastes like street music, another like the lights on the London Eye.”

Mom smiled.
“Memories sometimes hide in flavors. You just have to taste with your heart.”

مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
icon
×
محسنی Whatsapp chat