❄️سایت به طور مداوم در حال به روزرسانی می باشد . در صورت نیافتن کارتون مورد نظر خود در سایت از طریق شبکه های اجتماعی با شماره 09214896001 تماس بگیرید❄️

سبد خرید
0

سبد خرید شما خالی است.

حساب کاربری

یا

حداقل 8 کاراکتر

سفرنامه اولیور به انگلستان-روز شانزدهم

زمان مطالعه4 دقیقه

A Visit to the Magical Countryside School
تاریخ انتشار : 18 اردیبهشت 1404تعداد بازدید : 80نویسنده : دسته بندی : سفرنامه چندزبانه
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

سفرنامه اولیور به انگلستان-روز شانزدهم

سفر شانزدهم اولیور: بازدید از مدرسه‌ی جادویی در حومه‌ی انگلیس

صبح زود، وقتی آفتاب تازه از پشت تپه‌ها بیرون اومده بود، اولیور آماده‌ی یک ماجراجویی تازه شد. امروز قراره به یک مدرسه‌ی قدیمی در حومه‌ی انگلیس بره؛ جایی که بچه‌ها با لباس‌های خاص درس می‌خونن، و دیوارها از داستان‌های جادویی پره!

مامان گفت: «امروز یه مدرسه‌ی خیلی متفاوت می‌بینی، اولیور جون!»
اولیور پرسید: «جادوگرها هم اونجا هستن؟»
مامان خندید: «شاید! اگه خوب دقت کنی، یه چیزای جادویی حتما می‌بینی.»

مدرسه‌ توی یه دهکده‌ی سبز و قشنگ بود. ساختمونش سنگی و قدیمی بود، با پنجره‌های رنگی و درخت‌های بلند اطرافش. صدای زنگ مدرسه که پخش شد، بچه‌ها با لباس‌های تیره و یونیفورم‌دار از خونه‌ها اومدن بیرون.

یه دختر کوچولو با موهای قرمز و کوله‌پشتی سبز، با مهربونی به اولیور گفت: «سلام! من امیلی‌ام. می‌خوای امروز با من بیای توی مدرسه‌مون؟»
اولیور با ذوق گفت: «حتماً!»

وقتی وارد مدرسه شدن، اولیور تعجب کرد. کلاس‌ها پر از نقاشی‌های رنگی، کتاب‌های بزرگ، و میزهای چوبی قشنگ بود. معلم بچه‌ها یه خانم با موهای خاکستری و عینک گرد بود.
او با مهربونی گفت: «سلام مهمون کوچولو! خوش اومدی به کلاس ما. امروز قراره درباره‌ی حیوانات جنگل درس بخونیم!»

بچه‌ها با دقت گوش می‌دادن و وقتی نوبت نقاشی کشیدن شد، اولیور یه جغد کشید. امیلی گفت: «وای چه قشنگه! جغد شب رو خیلی دوست دارم.»

توی حیاط مدرسه، یه باغ کوچولو بود که بچه‌ها خودشون سبزی می‌کاشتن. اولیور یه هویج کوچولو از خاک بیرون آورد و گفت: «این واقعی بود؟!»
امیلی خندید و گفت: «آره! ما خودمون غذا درست می‌کنیم. سالم و خوشمزه!»

بعد از ناهار، بچه‌ها رفتن به کتابخونه‌ی مدرسه. اونجا پر از کتاب‌های داستانی، تاریخی و حتی کتاب‌های قصه‌های پریونی بود. اولیور یه کتاب درباره‌ی قلعه‌های قدیمی پیدا کرد و با اشتیاق ورق زد.

وقتی مامان اومد دنبالش، اولیور گفت: «میشه منم یه روز توی این مدرسه درس بخونم؟»
مامان لبخند زد و گفت: «تو امروز کلی چیز یاد گرفتی، کوچولوی باهوش من.»

اولیور با امیلی خداحافظی کرد و گفت: «امروز حس کردم توی یه دنیای جادویی بودم.»

Oliver’s 16th Day: A Visit to the Magical Countryside School

Early in the morning, with the sun peeking over the hills, Oliver got ready for a new adventure. Today, he was going to visit a very special countryside school in England—an old school filled with magic, stories, and cheerful children!

Mom said, “You’ll see a very different kind of school today, Oliver!”
Oliver asked, “Are there wizards too?”
Mom laughed, “Maybe! If you look closely, you might spot something magical.”

The school was in a pretty green village. The building was old and made of stone, with colorful windows and tall trees around it. When the school bell rang, children in neat uniforms came out of their houses.

A little girl with red hair and a green backpack smiled at Oliver. “Hi! I’m Emily. Want to come to school with me today?”
Oliver smiled back, “Yes, please!”

Inside, the classrooms were full of bright paintings, big books, and lovely wooden desks. The teacher was a kind-looking woman with gray hair and round glasses.
“Hello little visitor,” she said. “Welcome to our class! Today, we’re learning about forest animals.”

The children listened carefully, and when it was time to draw, Oliver drew an owl.
Emily said, “Wow! That’s beautiful. I love night owls!”

Outside in the school garden, children were planting vegetables. Oliver pulled out a tiny carrot from the ground.
“Is this real?” he asked.
Emily giggled, “Yes! We grow our own food. It’s healthy and fun!”

After lunch, they visited the school library. It was full of stories, history books, and even fairy tale collections. Oliver found a book about ancient castles and flipped through it with wonder.

When Mom came to pick him up, Oliver asked, “Can I study in this school one day?”
Mom smiled, “You learned so much today already, my smart little boy.”

Oliver waved goodbye to Emily and whispered, “Today felt like a day in a magical world.”

مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
icon
×
محسنی Whatsapp chat