❄️سایت به طور مداوم در حال به روزرسانی می باشد . در صورت نیافتن کارتون مورد نظر خود در سایت از طریق شبکه های اجتماعی با شماره 09214896001 تماس بگیرید❄️

سبد خرید
0

سبد خرید شما خالی است.

حساب کاربری

یا

حداقل 8 کاراکتر

سفرنامه اولیور به انگلستان-روز بیست و هفتم

زمان مطالعه4 دقیقه

Oliver and the Ice Cream Farm in the English Countryside
تاریخ انتشار : 18 اردیبهشت 1404تعداد بازدید : 105نویسنده : دسته بندی : سفرنامه چندزبانه
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

سفرنامه اولیور به انگلستان-روز بیست و هفتم

 الیور و مزرعه‌ی بستنی در روستاهای انگلیس

یک روز آفتابی، الیور و پدربزرگش سوار ماشین قدیمی‌شان شدند و به طرف روستاهای سبز و زیبا در جنوب انگلیس راه افتادند. مقصدشان یک مزرعه‌ی خیلی خاص بود؛ مزرعه‌ای که توی آن بستنی درست می‌کردند!

الیور با هیجان به بیرون از پنجره نگاه می‌کرد. درخت‌ها با باد تکان می‌خوردند، گوسفندها با پشم‌های پفی توی چمن‌ها می‌چرخیدند و آسمان آبی پر از پرنده بود. پدربزرگ گفت: «اونجا یه مزرعه‌ست که خودشون شیر گاوها رو می‌دوشن و باهاش بستنی درست می‌کنن، اونم با طعم‌های عجیب غریب!»

وقتی به مزرعه رسیدند، یک گاو بزرگ با لبخند به آن‌ها نگاه کرد! الیور خندید و گفت: «پدربزرگ! گاوه داره بهم چشمک می‌زنه!» پدربزرگ با خنده گفت: «شاید می‌خواد بگه بستنی موزی بخور!»

خانم مهربانی که صاحب مزرعه بود، با کلاه حصیری و لباس گل‌گلی به استقبالشان آمد. اسمش لوسی بود و به الیور گفت: «می‌خوای یاد بگیری چطوری بستنی درست کنیم؟»

الیور با هیجان گفت: «آره! خیلی زیاد!»

اول از همه، به گاوداری رفتند. الیور یاد گرفت که گاوها باید سالم و خوشحال باشند تا شیرشان خوش‌طعم شود. بعد هم با کمک لوسی، کمی شیر تازه برداشتند. لوسی گفت: «حالا وقتشه طعم بسازیم. می‌خوای طعم چی درست کنیم؟»

الیور گفت: «می‌خوام بستنی با طعم… شکلات و توت‌فرنگی و کمی هم عسل درست کنم!»

لوسی خندید و گفت: «ترکیب جالبیه! تو یه مخترع کوچولویی!»

بعد با هم شیر، خامه، شکلات، توت‌فرنگی له‌شده و عسل را توی دستگاه ریختند و حسابی هم زدند. الیور از شیشه‌ی دستگاه نگاه می‌کرد که بستنی نرم و سرد کم‌کم شکل می‌گرفت.

وقتی بستنی آماده شد، لوسی با قاشق چشید و گفت: «وای! فوق‌العاده‌ست! اینو باید به اسم خودت ثبت کنیم: بستنی مخصوص الیور!»

الیور با خوشحالی یک قیف بستنی گرفت و گفت: «من توی روستاهای انگلیس، بستنی‌ساز شدم!»

وقتی خواستند برگردند، لوسی یک شیشه کوچولوی عسل و یک دفترچه دستور تهیه بستنی به الیور هدیه داد. توی دفترچه نوشته بود: «برای هر روز آفتابی، یک بستنی خوشمزه بساز!»

الیور دفترچه را بغل کرد و گفت: «من هر وقت دلم برات تنگ شد، بستنی می‌سازم، قول می‌دم!»

Oliver and the Ice Cream Farm in the English Countryside

(Approx. 700 words – English)

One sunny morning, Oliver and Grandpa set off in their old car to the countryside of southern England. Their destination? A magical ice cream farm!

As they drove past green hills and fluffy sheep, Oliver stared out the window. “Are we really going to a farm… that makes ice cream?” he asked.

Grandpa chuckled. “Not just any ice cream! This one is made right from the cows in the barn—and you can choose wild flavors!”

When they arrived, a big friendly cow looked at them with wide eyes. Oliver giggled, “Grandpa! I think that cow just winked at me!”

Grandpa laughed, “Maybe she’s saying ‘try the banana flavor!’”

A cheerful lady named Lucy came out to greet them. She wore a straw hat and a flower-covered dress. “Would you like to learn how to make ice cream today, Oliver?”

“Yes please!” Oliver said excitedly.

First, they visited the barn. Oliver learned that happy cows make tasty milk. Then, Lucy showed him how to collect the milk. “Now it’s time to make your special flavor,” she said. “What would you like?”

Oliver thought for a moment. “Hmm… I want chocolate… and strawberry… and a little bit of honey!”

Lucy laughed. “You’re a little inventor!”

They poured the milk, cream, melted chocolate, mashed strawberries, and a spoon of honey into a big machine. Oliver watched as it whirred and spun, and soon, soft cold ice cream was ready.

Lucy took a taste. “Mmm! This is amazing! We should call it Oliver’s Delight!”

Oliver licked his cone and grinned. “I made my own ice cream in the English countryside!”

Before they left, Lucy gave him a tiny jar of honey and a little notebook. Inside it read:

“Make a scoop of happiness for every sunny day.”

Oliver hugged the notebook and whispered, “I promise I will!”

مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
icon
×
محسنی Whatsapp chat