❄️سایت به طور مداوم در حال به روزرسانی می باشد . در صورت نیافتن کارتون مورد نظر خود در سایت از طریق شبکه های اجتماعی با شماره 09214896001 تماس بگیرید❄️

سبد خرید
0

سبد خرید شما خالی است.

حساب کاربری

یا

حداقل 8 کاراکتر

سفرنامه اولیور به انگلستان-روز بیستم

زمان مطالعه5 دقیقه

سفرنامه اولیور به انگلستان-روز بیستم
تاریخ انتشار : 18 اردیبهشت 1404تعداد بازدید : 141نویسنده : دسته بندی : سفرنامه چندزبانه
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

سفرنامه اولیور به انگلستان-روز بیستم

روز ماجراجویی اولیور در باغ گیاه‌شناسی کینگستون

روز بیست و یکم سفر اولیور در لندن شروع شد.
این‌بار نه بارون می‌بارید، نه خورشید می‌درخشید. هوای لندن کمی سرد بود، اما اولیور دلش می‌خواست که این روز متفاوت باشه.
مامان به اولیور گفت: «امروز می‌خواهیم به باغ گیاه‌شناسی کینگستون برویم، جایی پر از گیاهان عجیب و غریب از سرتاسر دنیا.»

اولیور با خوشحالی چمدان کوچکی برداشت و به سمت درب باغ گیاه‌شناسی حرکت کردند. درب بزرگ و سبز باغ به آن‌ها خوشامد گفت.
داخل باغ، بوهای تازه و عطر گل‌ها در هوا پخش بود. اولیور نفس عمیقی کشید. «این‌جا خیلی خوشبوست!»
مامان گفت: «بله، اینجا باغی است که بیشتر گیاهان کمیاب و نادر دنیا در آن رشد می‌کنند.»

اولیور با شوق به اطراف نگاه می‌کرد. درختان بلند، گل‌های رنگارنگ و بوته‌های عجیب و غریب در اطرافشان قرار داشتند.
مامان به اولین گل بزرگ اشاره کرد و گفت: «این گل خاصی به نام “گلابی شیرین” است. این گل فقط در یک منطقه خاص در آفریقا رشد می‌کند.»

اولیور از کنار گیاهان می‌گذشت و هرکدام را با دقت بررسی می‌کرد. یک‌باره چشمش به گیاهی افتاد که شبیه یک درخت کوچک بود و برگ‌های سبز روشنش در هوا می‌رقصیدند.
«مامان، این چیه؟»
مامان پاسخ داد: «این یک گیاه به نام “درخت عجیب” است. وقتی باد می‌وزد، برگ‌هایش به صدا در می‌آیند. این صدا شبیه به موسیقی است.»

اولیور به آرامی به گیاه نزدیک شد و گوش داد. صدای خش‌خش برگ‌ها در باد مثل یک ترانه آرام بود.
اولیور گفت: «این خیلی جالبه!»

بعد از کمی گشت‌وگذار، مامان پیشنهاد کرد که به بخش گل‌های آبی برویم.
اولیور با هیجان دوید. در آنجا، گل‌هایی به رنگ آبی روشن در کنار هم قرار داشتند و در آب شناور بودند.
اولیور پرسید: «این گل‌ها چطور شناور هستند؟»
مامان توضیح داد: «این گل‌ها به نام “نیلوفر آبی” شناخته می‌شوند. آن‌ها در آب زندگی می‌کنند و با کمک برگ‌های بزرگ خود روی سطح آب شناور می‌مانند.»

اولیور در کنار دریاچه‌ای که نیلوفرهای آبی شناور بودند، نشست. صدای پرندگان و وزش باد، محیطی آرام ایجاد کرده بود.
او چشم‌هایش را بست و با خود فکر کرد: «این‌جا خیلی آرامش‌بخشه.»

پیش از اینکه روز تمام شود، اولیور و مامان به گوشه‌ای از باغ رفتند که درختانی با شکوفه‌های سفید و صورتی در آن قرار داشتند.
اولیور با چشمان درخشان گفت: «این درخت‌ها انگار از یک داستان جادویی اومدن!»
مامان خندید و گفت: «این درخت‌ها به نام “درخت گل‌های بهاری” هستند. این گل‌ها نماد شروع فصل بهار در اینجا هستند.»

وقتی به درب باغ برگشتند، اولیور به آرامی گفت: «این روز، روز خیلی خاصی بود. گیاهان، درخت‌ها و گل‌ها خیلی به من آرامش دادن.»
مامان لبخند زد و گفت: «بله، اینجا جایی است که می‌توانیم یاد بگیریم چطور طبیعت و زیبایی‌های دنیا رو بیشتر بشناسیم.»

 Oliver’s Rainy Day in Hyde Park

One day, the morning was filled with soft raindrops. Oliver looked out of the window. He watched as the raindrops slid down the glass, making a pleasant tapping sound.
“Mom, is it okay if we go outside even though it’s raining?” Oliver asked.
Mom smiled. “Of course! Here in London, rain is one of our best friends.”

Oliver grabbed his colorful umbrella, and they set off towards Hyde Park.
“This park is huge! What’s it called?” Oliver asked.
“It’s Hyde Park, one of the most famous parks in London,” Mom replied.

As they walked through the park, tall trees with glistening wet leaves surrounded them. A little squirrel ran past Oliver.
“Wow! A squirrel!” Oliver said excitedly.
“Yes, there are lots of squirrels here,” Mom said. “Sometimes they even come close for a snack.”

They sat down on a bench, and Oliver took out a biscuit. The squirrel came closer, eyeing the snack.
Oliver giggled and tossed a small piece. The squirrel grabbed it quickly and ran up a tree.
Oliver laughed, “It’s so cute!”

As they continued their walk, they reached a big pond.
There were little boats floating on the water. Some were pedal boats, others just drifted along the surface.
“This is such a peaceful place,” Oliver said, watching the boats.
“Yes, and it’s one of the favorite spots for people who want to relax or even feed the ducks!” Mom said.

Oliver smiled and asked, “Can we feed the ducks?”
Mom laughed and said, “We can do that tomorrow when it’s not raining.”

مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
icon
×
محسنی Whatsapp chat