❄️سایت به طور مداوم در حال به روزرسانی می باشد . در صورت نیافتن کارتون مورد نظر خود در سایت از طریق شبکه های اجتماعی با شماره 09214896001 تماس بگیرید❄️

سبد خرید
0

سبد خرید شما خالی است.

حساب کاربری

یا

حداقل 8 کاراکتر

سفرنامه اولیور به انگلستان- روز نوزدهم

زمان مطالعه5 دقیقه

سفرنامه اولیور به انگلستان- روز نوزدهم
تاریخ انتشار : 18 اردیبهشت 1404تعداد بازدید : 83نویسنده : دسته بندی : سفرنامه چندزبانه
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

سفرنامه اولیور به انگلستان- روز نوزدهم

سفر نوزدهم اولیور: فروشگاه جادویی هَملیز

صبح روز نوزدهم، اولیور از خواب بیدار شد و دید یه جرقه‌ی هیجان توی دلش روشن شده. مامان لبخند زد و گفت:
«امروز قراره بریم یه جای خیلی خاص… یه فروشگاه جادویی!»
اولیور با چشمای گرد پرسید: «جادویی؟ یعنی مثل توی داستانا؟»
مامان گفت: «تقریباً! فروشگاه اسباب‌بازی هَملیز، یکی از قدیمی‌ترین فروشگاه‌های اسباب‌بازی توی دنیاست!»

وقتی به خیابون آکسفورد رسیدن، ساختمون بزرگی جلوشون بود با پنجره‌هایی پر از عروسک و چراغ‌های رنگی.
روی تابلو نوشته بود: Hamleys – London
و چندتا آدم تو لباس دلقک و جادوگر، بچه‌ها رو خوش‌آمد می‌گفتن.

اولیور وارد شد و چشم‌هاش برق زد. انگار وارد یه دنیای دیگه شده بود.
طبقه‌ی اول پر از خرس‌های عروسکی بزرگ و کوچیک بود. یکی‌شون تقریباً هم‌قد مامان بود!
اولیور گفت: «می‌تونم بغلت کنم؟»
خرس بزرگ، با صدایی ضبط‌شده گفت: «البته کوچولوی دوست‌داشتنی!»

طبقه‌ی دوم پر از ماشین و هواپیما بود. یه نفر با کنترل داشت یه هلی‌کوپتر کوچیک رو بین بچه‌ها می‌پروند.
«وای مامان، این واقعی پرواز می‌کنه!»
مامان خندید: «تو هم می‌خوای امتحان کنی؟»
اولیور گفت: «نه، من می‌خوام برم طبقه‌ی عروسک‌ها!»

طبقه‌ی سوم مخصوص عروسک‌ها و فیگورهای کارتون‌ها بود. اولیور یه دایناسور سبز پیدا کرد که وقتی فشارش می‌دادی، غرش می‌کرد!
یه دختر کوچولو با لباس السا، داشت با عروسک‌های فروزن بازی می‌کرد. اولیور جلو رفت و گفت: «سلام! دایناسورم می‌تونه دوست السات باشه؟»
دختر با لبخند گفت: «آره! ولی باید با جادوی یخی آشنا بشه!»

طبقه‌ی بعدی پر از بازی‌های فکری بود. یه میز بزرگ وسط سالن بود که بچه‌ها دورش نشسته بودن و یه پازل بزرگ می‌چیدن.
اولیور هم نشست و کمک کرد یه خونه‌ی کوچولو بسازن.
مامان گفت: «دیدی اسباب‌بازی فقط برای بازی نیست، گاهی برای یاد گرفتنم هست!»

وقتی به طبقه‌ی آخر رسیدن، یه نمایش زنده شروع شد!
یه مرد با لباس شعبده‌باز، توپ‌ها رو تو هوا می‌چرخوند و از کلاهش خرگوش بیرون می‌آورد.
اولیور با هیجان دست زد و داد زد: «آفرین آقا شعبده‌باز!»

وقتی بیرون اومدن، آسمون شروع به باریدن کرده بود، ولی اولیور زیر بارون می‌دوید و می‌خندید. تو دستش یه عروسک دایناسور کوچولو بود.

مامان گفت: «خوب خوش گذشت کوچولو؟»
اولیور گفت: «آره! فروشگاه جادویی بود. حالا دیگه منم جادو بلدم… جادوی لبخند!»

Oliver’s Magical Day at Hamleys

On the morning of his nineteenth day in England, Oliver woke up feeling super excited.
His mom smiled and said, “Today, we’re going somewhere very special—a magical toy store!”
“A magical one? Like in fairy tales?” Oliver asked with big eyes.
“Almost!” said Mom. “It’s called Hamleys, and it’s one of the oldest and biggest toy stores in the world!”

When they reached Oxford Street, a tall, colorful building stood in front of them, with windows full of teddy bears, blinking lights, and spinning toys.
A big sign read: Hamleys – London
Clowns, magicians, and friendly people in costumes waved at the kids as they walked in.

Inside, Oliver’s eyes lit up.
It wasn’t just a store—it was like a dream!
The first floor was full of teddy bears—tiny ones, big ones, even one almost as tall as Mom!
Oliver hugged a giant bear.
It had a button on its paw. When he pressed it, the bear said, “Hugs make the world better!”

The second floor was all about cars, helicopters, and airplanes.
Someone was flying a tiny remote-control helicopter, and it zoomed right over Oliver’s head!
He laughed and shouted, “Wow, it really flies!”

But Oliver was curious about dolls too, so he asked to go to the next floor.
There, he saw Elsa dolls, dinosaurs, superhero figures, and even a baby unicorn that made cute noises.
He picked up a green dinosaur that roared when he squeezed it.

Nearby, a girl dressed like Elsa was playing with her dolls.
Oliver asked politely, “Can my dinosaur play with your Elsa?”
She smiled and said, “Sure! But first, he needs to learn ice magic!”

On the next floor, there were puzzle games and building blocks.
A big table was filled with kids building a tiny city.
Oliver joined them and helped make a tiny house with colorful bricks.

Mom whispered, “See? Toys can teach you stuff too!”
Oliver nodded proudly. “I just became a builder!”

At the top floor, something amazing was happening—a live show!
A magician twirled shiny balls in the air and pulled a white bunny from his hat.
Oliver clapped and cheered, “That’s real magic!”

When they left Hamleys, it had started to rain, but Oliver didn’t mind.
He held his tiny roaring dinosaur in one hand and danced in the puddles.

“Did you have fun, sweetheart?” asked Mom.
Oliver grinned, “It was the best day ever! That store was magical. Now I know how to do smile magic!”

مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
icon
×
محسنی Whatsapp chat