❄️سایت به طور مداوم در حال به روزرسانی می باشد . در صورت نیافتن کارتون مورد نظر خود در سایت از طریق شبکه های اجتماعی با شماره 09214896001 تماس بگیرید❄️

سبد خرید
0

سبد خرید شما خالی است.

حساب کاربری

یا

حداقل 8 کاراکتر

سفرنامه اولیور به انگلستان-روز هجدهم

زمان مطالعه4 دقیقه

سفرنامه اولیور به انگلستان-روز هجدهم
تاریخ انتشار : 18 اردیبهشت 1404تعداد بازدید : 94نویسنده : دسته بندی : سفرنامه چندزبانه
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

سفرنامه اولیور به انگلستان-روز هجدهم

سفر هجدهم اولیور: روز بارانی و چکمه‌های آبی

صبح که اولیور از خواب بیدار شد، صدای بارون میومد. قطره‌ها به شیشه می‌خوردن و صداشون مثل لالایی آروم بود.
مامان گفت: «امروز هوا بارونیه عزیزم، اما می‌تونیم با چکمه‌های بارونی بریم گردش!»
اولیور پرید بالا و گفت: «وای چه عالی! می‌تونم با چکمه‌هام توی چاله‌های آب بپرم؟»

مامان خندید: «آره ولی باید بارونی‌اتم بپوشی!»
اون چکمه‌های آبی‌اش رو پوشید، یه بارونی زرد قشنگ تنش کرد و با مامان راه افتادن بیرون.

کوچه‌ها خیس و برق‌برق می‌زدن. اولیور دست مامان رو گرفته بود و با احتیاط راه می‌رفت. ولی به محض اینکه یه چاله‌ی کوچیک آب دید…
پووووووف! پرید وسطش!
آب پاشید و مامان جیغ بامزه‌ای کشید!

«آخ جون! این خیلی باحاله!»

راه رفتن توی هوای بارونی براش یه ماجراجویی واقعی بود. از کنار یه فروشگاه رد شدن که شیرینی‌های سنتی انگلیسی می‌فروخت.
مامان براش یه “scone” با مربای توت فرنگی خرید.
اولیور گفت: «مزش مثل نون نرم با شکلاته!»

بعد رفتن توی یه پارک. برگ‌ها خیس بودن و بعضی‌هاشون روی زمین افتاده بودن.
یه سنجاب دید که از درخت بالا می‌رفت.
«وای! مامان اون سنجاب انگار داره دنبال چتر می‌گرده!»
مامان گفت: «نه عزیزم، داره دنبال آجیل‌هاش می‌گرده!»

اولیور از زیر یه درخت بزرگ رد شد که بارون نمی‌اومد زیرش.
اونجا یه دختر کوچولو دید به اسم لی‌لی، که اونم بارونی پوشیده بود.
دو تایی با هم شروع کردن به پریدن توی چاله‌ها.
پَرتاپ، پَرتاپ، پَرتاپ!

لی‌لی گفت: «تو از کجا اومدی؟»
اولیور گفت: «من از یه کشور دیگه‌ام، دارم بیست روز توی انگلیس ماجراجویی می‌کنم!»
لی‌لی با ذوق گفت: «پس امروز روز بارونی ماجراجویی‌مونه!»

مامان‌هاشون همدیگه رو نگاه کردن و خندیدن.
بعد با هم رفتن به کافه‌ی کوچیکی که بخار از پنجره‌هاش بالا می‌رفت.
یه چای گرم با شیر سفارش دادن، مخصوص بچه‌ها.

لی‌لی بهش گفت: «ما تو انگلیس حتی وقتی بارون میاد، می‌ریم بیرون. چون بارون یه دوست قدیمیه!»
اولیور گفت: «منم از بارون خوشم اومد، چون ماجراهاش خیلی بامزه‌ست!»

اون روز، اولیور فهمید که بارون هم می‌تونه بهترین بهونه‌ی بازی باشه، اگه چکمه‌هات آبی باشن و دلت پر از شادی!

 Oliver’s Rainy Day with Blue Boots

When Oliver woke up in the morning, he heard the sound of rain tapping on the window.
It was calm and soft, like the sky was whispering.
“Mum,” he said, “can we go outside in the rain today?”

Mum smiled. “Only if you wear your blue rain boots and your yellow coat!”

Oliver was thrilled. He jumped into his boots and zipped up his raincoat.
Outside, the streets were shiny and wet.
“Look at all the puddles!” he shouted.

Splash!
He jumped right into the first puddle.
“Ha! That was amazing!”

They walked past a shop that sold warm British scones.
Mum bought him one with strawberry jam.
“Mmm! It tastes like soft bread with magic inside!”

In the park, the trees dripped rain from their branches.
A squirrel ran up a tree.
“Look, Mum! Is he looking for an umbrella?”
Mum laughed. “No sweetie, he’s looking for his nuts!”

Under a big tree, they met a girl in a pink raincoat.
“Hi, I’m Lily,” she said.
“I’m Oliver!” he replied. “I’m on a big adventure in England!”

Lily smiled. “Then let’s make today the puddle jumping day!”
Together, they jumped in puddles and giggled.

Splash, splash, splash!

Later, they warmed up in a cozy café.
Steam fogged the windows, and the smell of tea filled the air.

Lily told him, “In England, we love the rain. It’s part of who we are!”
Oliver nodded. “Rain is fun when you have friends…and blue boots!”

That rainy day became one of Oliver’s favorite memories.

مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
icon
×
محسنی Whatsapp chat