سفرنامه اولیور به انگلستان-روز هفدهم
سفر هفدهم اولیور: دیدار با ملکهی کاغذی توی موزهی عجیب لندن
صبح یه روز بارونی توی لندن، اولیور چتر کوچیک آبیشو برداشت و گفت: «امروز کجا میریم مامان؟»
مامان لبخند زد و گفت: «میریم موزهای که چیزهای عجیبغریب داره. مثل یه ملکه که از کاغذه!»
اولیور هیجانزده شد: «ملکهی کاغذی؟ واقعیه؟»
مامان جواب داد: «واقعی نیست، ولی خیلی خاصه. باید خودت ببینی.»
موزه توی یه ساختمون بزرگ و شیشهای بود. وقتی وارد شدن، اولیور چشمش به یه مجسمهی خیلی بزرگ افتاد که مثل یه ملکهی قدیمی لباس پوشیده بود، اما همهش از کاغذ ساخته شده بود!
موهاش از نوارهای روزنامه، لباسش از کتابهای قدیمی، و تاجش از صفحات طلاکاری شدهی مجلات بود.
یه خانم راهنما بهش گفت: «این مجسمهی ملکه کاغذیه. بچهها توی کل انگلستان کمک کردن تا درست بشه. هرکدوم یه تیکه از کاغذها رو طراحی کردن.»
اولیور رفت نزدیک و گفت: «وای! این یه نقاشی اژدهاست اینجا! شاید یه بچه مثل من کشیده!»
راهنما خندید و گفت: «ممکنه!»
توی اتاق کناری، وسایلی مثل قاشقهای غولپیکر، عروسکهای ساختهشده از در بطری، و تابلوهایی که با برگ و چوب درست شده بودن، نمایش داده میشدن. اولیور گفت: «اینا همهشون عجیب و قشنگن!»
یه گوشهی موزه، یه میز کار بود که بچهها میتونستن خودشون با کاغذ، یه اثر هنری بسازن. اولیور نشست و با چندتا کاغذ رنگی، یه تاج کوچیک برای خودش درست کرد.
روی تاجش نوشت: «اولیور، پادشاه داستانها.»
یه آقا با لباس دلقک اومد و گفت: «چه پادشاهی! بیا یه عکس یادگاری بگیریم.»
عکسشونو گرفتن و اولیور خیلی ذوق کرد.
در آخر، اولیور یه دفترچهی کوچولو خرید که توش میتونست نقاشیها و برچسبهای موزه رو بچسبونه.
مامان گفت: «هرجا رفتیم، یه صفحه از این دفتر رو پر میکنیم، باشه؟»
اولیور با لبخند گفت: «باشه مامان. ولی این یکی صفحه باید مخصوص ملکهی کاغذی باشه!»
اون شب، اولیور برای مامان نقاشی ملکهی خودش رو کشید. یه ملکه با دامن گلگلی، موهای پاستیلی و تاجی از شکلات!
Oliver’s 17th Day: The Paper Queen and the Weird Museum
One rainy morning in London, Oliver held his tiny blue umbrella and asked,
“Where are we going today, Mom?”
Mom smiled, “We’re visiting a museum full of strange and magical things. Like a queen made of paper!”
“A paper queen? Is she real?” Oliver asked.
“Not real, but very special. You’ll see,” Mom said.
The museum was in a big glass building. Inside, right in the middle, stood a huge statue dressed like an old queen—but it was made entirely of paper!
Her hair was twisted from newspaper strips, her dress was folded from old books, and her crown sparkled with golden magazine pages.
A museum guide said, “This is the Paper Queen. Children from all over England helped make her. Each child designed a little piece of her.”
Oliver looked closely. “Wow! There’s a dragon drawing here. Maybe a kid like me made it!”
The guide chuckled, “Maybe!”
In another room, there were giant spoons, dolls made from bottle caps, and pictures made of leaves and twigs.
Oliver said, “Everything is so strange—and so cool!”
In a quiet corner, there was an art table for kids. Oliver sat down and used colorful paper to make his own crown.
He wrote: “Oliver, King of Stories.”
A funny man in a clown costume came by and said, “A real king! Let’s take a royal photo.”
They took a silly photo together, and Oliver laughed hard.
At the museum shop, Oliver chose a small notebook to collect stickers and drawings from each trip.
Mom said, “Let’s fill one page for every place we visit, okay?”
Oliver nodded. “This page has to be for the Paper Queen!”
That night, Oliver drew his own queen—she had a flowery dress, candy-colored hair, and a crown made of chocolate!



