سفرنامه اولیور به انگلستان-روز پانزدهم
اولیور در شهر بازی لندن
امروز صبح، اولیور با لبخند از خواب بیدار شد. خورشید از پشت پنجره به صورتش میتابید و گنجشکها روی لبهی پنجره جیکجیک میکردند. امروز یه روز خیلی خاص بود چون قرار بود به بزرگترین شهربازی لندن بره!
مامان براش یه شال قرمز بست و گفت: «امروز قراره کلی بازی کنی، پس حسابی لذت ببر!»
اولیور با اشتیاق گفت: «وای مامان! میتونم سوار چرخوفلک بشم؟»
مامان خندید و گفت: «حتماً کوچولوی من!»
وقتی به شهربازی رسیدن، اولیور چشمهاش از تعجب گرد شد. همهجا پر از رنگ و نور بود. بادکنکهای رنگی توی آسمون میرقصیدن و صدای خندهی بچهها همهجا پیچیده بود.
اولین چیزی که دید، یه چرخوفلک خیلی بزرگ بود. اولیور با مامان رفت و نشست توی یکی از کابینهای رنگی. هر چی بالاتر میرفتن، شهر لندن کوچیکتر و قشنگتر به نظر میرسید. وقتی به بالاترین نقطه رسیدن، مامان گفت: «اونجا رو ببین! اون رودخونهی تیمزه!»
اولیور ذوقزده گفت: «و اونم برج لندن! وای چقدر کوچیکه از اینجا!»
بعد از چرخوفلک، رفتن به قلعه بادی. اولیور پرید، خندید و سر خورد. بعدش هم یه سر زدن به بخش جنگلی شهربازی. اونجا با یه روباه کوچولو آشنا شد که اسمش «فاکسی» بود.
فاکسی گفت: «میخوای با هم مسابقه بدیم ببینیم کی زودتر به درخت شکلاتی میرسه؟»
اولیور گفت: «حتماً! آمادهام!»
با هم دویدن، پریدن، خندیدن و در آخر اولیور برنده شد. ولی فاکسی اصلاً ناراحت نشد و گفت: «مهم اینه که با هم خوش گذروندیم!»
بعد از کلی بازی، اولیور رفت یه بستنی خوشمزه با طعم توتفرنگی خورد. یه آقا با صدای بامزه براش یه بادکنک به شکل دایناسور ساخت. اولیور گفت: «اسمش رو میذارم دینو!»
وقتی غروب شد، نورهای رنگی شهربازی روشن شد. همهجا مثل دنیای جادویی شده بود. اولیور کنار مامانش نشست و گفت: «امروز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود!»
مامان لبخند زد و گفت: «و این تازه روز پانزدهم سفرته، کوچولوی من!»
Oliver’s 15th Day: A Magical Day at the London Funfair
Oliver woke up with a big smile. The sun was shining through the window, and the little birds were chirping happily. Today was a special day — he was going to the biggest amusement park in London!
His mom tied a red scarf around his neck and said, “You’re going to have so much fun today!”
Oliver asked, “Can I ride the big wheel?”
Mom laughed, “Of course, my little adventurer!”
When they reached the park, Oliver’s eyes widened. It was full of colors and lights. Balloons floated in the air, and children’s laughter echoed everywhere.
The first thing he saw was the giant Ferris wheel. Oliver and his mom climbed into a bright yellow cabin. As it went higher and higher, London looked smaller and more magical.
“Look, Mommy! That’s the Thames River!”
“And there’s the Tower of London! Everything looks tiny from up here!”
After the Ferris wheel, they went to the bouncy castle. Oliver jumped, giggled, and slid down again and again. Then they visited the magical forest section of the park. There, he met a cute little fox named Foxy.
Foxy said, “Want to race to the chocolate tree?”
Oliver nodded excitedly, “Let’s go!”
They ran and laughed all the way. Oliver won the race, but Foxy wasn’t sad.
“That was fun! Winning isn’t everything,” Foxy said cheerfully.
After all the fun, Oliver got a yummy strawberry ice cream. A funny man made him a balloon shaped like a dinosaur.
“I’ll name him Dino!” Oliver said happily.
As the sun set, the colorful lights turned on. The whole park sparkled like a fairy tale. Oliver sat beside his mom and whispered, “This was one of the best days ever.”
Mom smiled, “And it’s only day fifteen, my sweet explorer!”



