❄️سایت به طور مداوم در حال به روزرسانی می باشد . در صورت نیافتن کارتون مورد نظر خود در سایت از طریق شبکه های اجتماعی با شماره 09214896001 تماس بگیرید❄️

سبد خرید
0

سبد خرید شما خالی است.

حساب کاربری

یا

حداقل 8 کاراکتر

سفرنامه اولیور به انگلستان-روز چهاردهم

زمان مطالعه4 دقیقه

سفرنامه اولیور به انگلستان-روز چهاردهم
تاریخ انتشار : 18 اردیبهشت 1404تعداد بازدید : 87نویسنده : دسته بندی : سفرنامه چندزبانه
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

سفرنامه اولیور به انگلستان-روز چهاردهم

روز چهاردهم – اولیور توی موزه علوم لندن

صبح روز چهاردهم، اولیور با یه سؤال مهم از خواب بیدار شد:
«مامان! ماشین زمان واقعاً وجود داره؟»

مامان خندید و گفت:
«نه عزیزم، ولی امروز می‌برمت جایی که همه‌چی در مورد علم، فضا، ماشین‌ها و حتی آینده رو نشون می‌ده!»

اولیور گفت:
«وای مامان یعنی یه موزه؟»

مامان با چشمک گفت:
«بله! موزه علوم لندن!»

وقتی به در موزه رسیدن، ساختمون خیلی بزرگ بود و کلی آدم جلوش وایستاده بودن. اولیور با چشم‌های گرد گفت:
«اینجا خیلی معروفه؟»

مامان گفت:
«خیلی! بچه‌ها عاشقشن!»

اولین بخشی که دیدن، بخش فضا بود. یه راکت بزرگ از سقف آویزون بود!
اولیور گفت:
«من همیشه دوست داشتم فضانورد شم!»

یه راهنمای موزه بهش گفت:
«بیا اینجا! این کپسول فضاییه که واقعاً به فضا رفته! می‌خوای داخلشو ببینی؟»

اولیور پرید توی کپسول.
«همه‌چی تنگه! فضانوردا اینجا می‌خوابن؟ غذا می‌خورن؟»

راهنما گفت:
«آره کوچولو! توی فضا جا کمه، اما دلشون خیلی بزرگه!»

بعد رفتن به بخش ماشین‌ها. اونجا ماشین‌های قدیمی، قطارهای بخار، و حتی اولین ماشین پرواز نشون داده می‌شد.
اولیور با شوق گفت:
«مامان! این ماشین‌ها مثل قصه‌ها هستن!»

یه قسمت شبیه آزمایشگاه بود که بچه‌ها می‌تونستن با آب، نور، آهن‌ربا و صدا آزمایش کنن.
اولیور گفت:
«این توپ چرا به آهن‌ربا می‌چسبه؟ وای! لامپ روشن شد فقط با حرکت دست من!»

مامان گفت:
«علم یعنی کشف!»

در یکی از اتاق‌ها، یه شبیه‌ساز زلزله بود. اولیور رفت توی اون و زمین شروع کرد به لرزیدن!
«مامان! انگار واقعا زمین داره می‌لرزه!»

مامان گفت:
«تا حالا تجربه زلزله نداشتی، اما اینجا می‌تونی یاد بگیری که چطور باید آماده باشی.»

اولیور گفت:
«پس علم فقط بازی نیست، کمک هم می‌کنه!»

آخر سر به بخش پزشکی رفتن، جایی که استخوان‌بندی آدم‌ها و قلب واقعی نمایش داده شده بود!
اولیور گفت:
«وااای! این قلب واقعیه؟!»

مامان گفت:
«آره، و قلب آدم‌ها مثل یه پمپ قوی کار می‌کنه تا ما زنده بمونیم.»

وقتی از موزه بیرون اومدن، اولیور ساکت بود.
مامان گفت:
«به چی فکر می‌کنی؟»

اولیور گفت:
«به اینکه دنیا چقدر عجیب و قشنگه! منم می‌خوام یه دانشمند شم، که چیزای جدید کشف کنه!»

مامان لبخند زد.
«با این قلب کنجکاو، تو حتماً می‌شی!»

Day 14 – Oliver at the London Science Museum

On the morning of Day 14, Oliver asked a big question:
“Mom, do time machines really exist?”

Mom laughed.
“Not quite, sweetheart. But today, we’re going to a place where science, space, machines, and even the future come to life!”

Oliver’s eyes lit up.
“You mean… a museum?”

“Exactly!” Mom smiled. “The London Science Museum!”

When they arrived, the building was huge and full of excited visitors.

“Is it famous?” Oliver asked.

“Very! Kids love it,” Mom replied.

Their first stop was the space section. A giant rocket hung from the ceiling!
“I always wanted to be an astronaut!” said Oliver.

A museum guide waved him over.
“Want to see a real space capsule?”

Oliver jumped inside the capsule.
“It’s so tiny! They sleep and eat in here?”

“Yep! Not much room in space, but their hearts are big,” the guide said.

Next was the transport section — full of old cars, steam trains, and even the world’s first flying machine.

“These are like fairy tale machines!” Oliver shouted.

Then they entered a lab room, where kids could do hands-on experiments with water, light, magnets, and sound.
“Why does the ball stick to the magnet? Whoa! I lit the lamp just by moving my hand!”

“Science is all about discovery,” Mom said.

They tried a earthquake simulator. The floor shook and rumbled!

“It feels like a real earthquake!”

Mom nodded.
“This helps kids learn what to do if one happens. Science keeps us safe, too.”

Finally, they visited the medical section, where skeletons, brains, and even real hearts were displayed.

Oliver stared at a heart in a glass box.
“That’s a real one?!”

“Yes,” Mom said. “Our heart is a strong pump that keeps us alive.”

As they left the museum, Oliver was quiet.
“What are you thinking?” asked Mom.

“I’m thinking how amazing and weird the world is. I want to be a scientist too, to discover new things!”

“With that curious heart,” said Mom, “you surely will.”

مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
icon
×
محسنی Whatsapp chat