سفرنامه اولیور به انگلستان-روز یازدهم
روز یازدهم – اولیور در هاید پارک لندن
روز یازدهم، اولیور تصمیم گرفت تا کمی به طبیعت بره. مامان گفت:
«اولیور، امروز میخواهیم به پارک بزرگی به اسم هاید پارک برویم. این پارک خیلی زیباست و پر از درختان بلند و گلهای رنگارنگ.»
اولیور با هیجان گفت:
«وای! گلهای رنگی! من خیلی دوست دارم گلها رو ببینم!»
وقتی به پارک رسیدند، اولیور با چشمهای بزرگش همهچیز رو نگاه میکرد. درختهای بزرگ و سرسبز مثل یک سقف بلند روی سرش کشیده شده بودند و صدای پرندگان در هوا پیچیده بود.
«مامان، ببین! اون پرندهها خیلی خوشصدا هستن!» اولیور با دست به سمت پرندههایی که از شاخهای به شاخهی دیگه میپریدند اشاره کرد.
مامان با لبخند جواب داد:
«آره، اینجا خیلی پر از پرندههاست. اینها به نام قوچهای سفید معروفن. شاید بتونیم یکی رو از نزدیک ببینیم.»
اولیور کمی جلوتر رفت و دید که در کنار یک دریاچهی بزرگ، چندین قو در حال شنا هستند. «مامان، اینا مثل پادشاهان آب هستن!»
مامان خندید و گفت:
«آره، خیلی زیبا هستن، نه؟»
اولیور در حالی که دنبال قوها میدوید، به یک تاب خوشساخت رسید که در کنار دریاچه قرار داشت. «مامان، میتونم سوار تاب بشم؟»
«بله، اولیور. بیا، بذار یه خورده تاب بخوری تا بیشتر از پارک لذت ببری.»
اولیور به سرعت روی تاب نشست و شروع به تاب خوردن کرد. هر بار که تاب به بالا میرفت، احساس میکرد که به آسمان نزدیکتر میشه. «مامان، من دارم به آسمون میرسم!»
مامان با خنده گفت:
«بله، خیلی بالا رفتی! حالا بیا، نوبت منم بشه!»
بعد از تاب خوردن، اولیور و مامان به سمت یکی از درختهای بزرگ پارک رفتند. اولیور به درخت نگاه کرد و گفت:
«این درخت خیلی بزرگه! چقدر باید سنش زیاد باشه که اینقدر بلند و عریض شده.»
مامان جواب داد:
«بله، این درختها خیلی قدیمی هستن. شاید حتی بیشتر از ۱۰۰ سال عمر داشته باشن.»
بعد از کمی استراحت، مامان پیشنهاد داد:
«چه طوره با هم به سمت دریاچه بزرگتر بریم؟ اونجا یه قایق هم هست.»
اولیور با شوق و شادی گفت:
«قایق! وای، میخوام قایق سواری کنم!»
وقتی به دریاچه رسیدند، اولیور سوار یک قایق کوچک شد. باد خنکی که از روی دریاچه میآمد، صورت اولیور را نوازش میکرد. «مامان، اینجا خیلی زیباست! انگار توی یک قصه زندگی میکنم!»
مامان هم با خوشحالی جواب داد:
«آره، اولیور. اینجا بهشتی از آرامشه. حالا بیا کمی از این مناظر زیبا لذت ببریم.»
با قایق در دریاچه حرکت کردند و درختها و گلها از کنارشان میگذشتند. اولیور احساس میکرد که همه چیز در اطرافش آرام و دلنشین است.
پس از چند ساعت گشتوگذار، مامان گفت:
«چطور بود اولیور؟ میخوای دوباره به این پارک بیاییم؟»
اولیور با دل خوش و لبخندی روی صورتش گفت:
«آره! اینجا خیلی خوش گذشت! حتما دوباره میام.»
و اینگونه بود که روز یازدهم سفر اولیور در لندن، با خاطراتی از زیباییهای طبیعت و آرامش پارکهای لندن به پایان رسید.
Day 11 – Oliver in Hyde Park, London
On Day 11, Oliver decided to enjoy some time in nature. Mom said,
“Oliver, today we’re going to a big park called Hyde Park. It’s very beautiful and full of tall trees and colorful flowers.”
Oliver excitedly replied,
“Wow! Colorful flowers! I love looking at flowers!”
When they arrived at the park, Oliver looked around with wide eyes. Tall green trees stretched high above them, creating a roof of leaves, and the sound of birds chirping filled the air.
“Mom, look! Those birds are so beautiful!” Oliver pointed to the birds hopping from branch to branch.
Mom smiled and said,
“Yes, there are so many birds here. These white swans are very famous. Maybe we’ll get to see one up close.”
Oliver walked a bit farther and saw several swans swimming in a big lake. “Mom, these are like kings of the water!”
Mom laughed and said,
“Yes, they are so graceful!”
As Oliver ran along the lake, he spotted a swing by the water. “Mom, can I ride the swing?”
“Sure, Oliver. Go ahead, have fun and enjoy the park more.”
Oliver quickly hopped onto the swing and began to swing higher and higher. With each swing, he felt closer to the sky. “Mom, I’m almost reaching the clouds!”
Mom laughed,
“Yes, you’re going pretty high! Now, it’s my turn!”
After some swinging, Oliver and Mom walked toward a large tree. Oliver looked at the tree and said,
“This tree is so big! It must be really old to get this tall and wide.”
Mom replied,
“Yes, these trees are very old. Some of them might be over 100 years old!”After a short break, Mom suggested,
“Let’s walk to the bigger lake over there. There’s a boat we can ride!”
Oliver jumped in excitement,
“A boat! I want to ride in the boat!”
When they reached the bigger lake, Oliver got into a small boat. The cool breeze from the water touched his face. “Mom, this place is so beautiful! It feels like I’m living in a fairytale!”
Mom smiled and said,
“Yes, Oliver. It’s so peaceful here. Let’s enjoy the beautiful scenery.”
They paddled through the lake, surrounded by trees and flowers. Oliver felt like everything around him was calm and serene.
After a few hours of exploring, Mom asked,
“How was it, Oliver? Do you want to come back to this park again?”
Oliver smiled brightly and replied,
“Yes! I had so much fun! I’ll definitely come back.”
And so, Day 11 of Oliver’s London adventure ended with memories of nature’s beauty and the peaceful parks of London.



