❄️سایت به طور مداوم در حال به روزرسانی می باشد . در صورت نیافتن کارتون مورد نظر خود در سایت از طریق شبکه های اجتماعی با شماره 09214896001 تماس بگیرید❄️

سبد خرید
0

سبد خرید شما خالی است.

حساب کاربری

یا

حداقل 8 کاراکتر

سفرنامه اولیور به انگلیس-روز دهم

زمان مطالعه6 دقیقه

سفرنامه اولیور به انگلیس-روز دهم
تاریخ انتشار : 18 اردیبهشت 1404تعداد بازدید : 122نویسنده : دسته بندی : سفرنامه چندزبانه
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

سفرنامه اولیور به انگلیس-روز دهم

روز دهم – اولیور در موزه علوم لندن

روز دهم سفر اولیور، روزی پر از هیجان بود. اولیور نمی‌دانست باید بیشتر به کجا نگاه کند: به ساختمان بزرگ و سفید که مثل یک قصر علمی به نظر می‌رسید یا به آدم‌هایی که در حال گشت‌وگذار بودند.

«مامان، اینجا چیه؟ به نظر مثل یک کشتی فضایی می‌مونه!»

مامان با لبخند جواب داد:
«این موزه‌ی علومه، اولیور. اینجا پر از ماشین‌ها، ربات‌ها و اختراعاتیه که مردم از قدیم تا حالا ساخته‌ان.»

اولیور با چشمان درخشان وارد شد و بلافاصله به سمت یک نمایشگر بزرگ رفت که در آن موشکی به آسمان پرتاب می‌شد. «وای! انگار خودم توی فضا هستم!»
مامان توضیح داد:
«این موشک‌هایی که می‌بینی، شبیه به اونهایی هستن که ناسا به فضا فرستاده. خیلی هیجان‌انگیزه، نه؟»

اولیور به طرف یک ربات که در حال رقصیدن بود، دوید. ربات با صدای نرم گفت:
«سلام اولیور! می‌خواهی با من برقصد؟»

اولیور با کمال میل گفت:
«آره! بیا، با هم برقصیم!»

رنگ‌های روشن و صدای موزیک رباتی همه‌جا پخش شده بود و اولیور در حالی که می‌خندید، دست ربات رو گرفت و رقصید. مامان هم خوشحال بود که اولیور اینقدر خوشحال است.

در طبقه بعدی، یک شبیه‌سازی از محیط زیر آب بود. ماهی‌های رنگارنگ در اطراف شنا می‌کردند و اولیور انگار در دنیای جدیدی غوطه‌ور شده بود. «مامان، من اینجا دارم مثل یک ماهی شنا می‌کنم!»

مامان گفت:
«این شبیه‌سازی خیلی باحال شده. به اینجا بیا، اینجا یه ماشین زمان داریم که می‌تونه تو رو به گذشته ببره.»

اولیور با تعجب پرسید:
«واقعا؟ می‌تونم به دوران دایناسورها برم؟»

مامان جواب داد:
«حتما! این ماشین زمان به گذشته‌های دور می‌ره. بیا امتحان کنیم.»

اولیور سوار ماشین زمان شد و لحظه‌ای بعد، در دنیای دایناسورها قرار گرفت. دایناسورهای غول‌پیکر دورش راه می‌رفتند و اولیور با چشمان حیرت‌زده به آنها نگاه می‌کرد. «وای! اینا خیلی بزرگن!»
مامان با صدای خنده گفت:
«نگران نباش، اینجا فقط شبیه‌سازی هست. تو کاملاً امنی.»

بعد از بازگشت به دنیای واقعی، اولیور گفت:
«این سفر توی زمان باورنکردنی بود!»

اما روز هنوز تمام نشده بود. مامان پیشنهاد داد:
«چطور می‌خواهی به لندن‌آی برویم؟ چرخ‌وفلک بزرگی که تمام لندن رو از بالا بهت نشون می‌ده!»

اولیور با هیجان جواب داد:
«آره! می‌خوام همه‌ی لندن رو از بالا ببینم!»

وقتی به لندن‌آی رسیدند، اولیور با دقت به ماشین‌های غول‌آسا نگاه کرد. «اینقدر بزرگه که آدم فکر می‌کنه از آسمون به زمین می‌افته!»
مامان خندید و گفت:
«نه، این خیلی محکم ساخته شده. حالا بیا و از این سفر عالی لذت ببر.»

وقتی درون چرخ‌وفلک قرار گرفتند، اولیور با حیرت به شهر نگاه می‌کرد. همه‌ی لندن، از برج لندن گرفته تا پارک‌های سبز و رودخانه تایمز، زیر پایش قرار داشت.

«مامان، اینجا همه چیز کوچیکه! مثل اینکه توی یک نقشه‌ای که خیلی بزرگه دارم نگاه می‌کنم!»
مامان گفت:
«دقیقا! الان می‌فهمی که لندن چقدر بزرگ و جالبه.»

اولیور از دیدن لندن از بالا شاد و هیجان‌زده بود. و با دل خوش به مامان گفت:
«امروز خیلی باحال بود، مامان! می‌خوام دوباره بیام و بیشتر کشف کنم.»

مامان گفت:
«ما همیشه اینجا خواهیم بود، اولیور. لندن همیشه منتظر توست.»

Day 10 – Oliver in the Science Museum

On Day 10 of Oliver’s adventure, he was in for an exciting day. He couldn’t decide whether to look at the huge white building that seemed like a giant space ship or at all the people wandering around.

“Mom, what’s this place? It looks like a space ship!”

Mom smiled. “It’s the Science Museum, Oliver. It’s full of machines, robots, and inventions from the past and present!”

Oliver’s eyes sparkled as he stepped inside. He immediately rushed to a huge screen showing a rocket launching into space. “Wow! It feels like I’m in space!”

Mom explained, “This is like the rockets NASA sends to space. Isn’t that exciting?”

Oliver ran to a robot that was dancing. The robot said in a soft voice, “Hello, Oliver! Do you want to dance with me?”

Oliver eagerly replied, “Yes! Let’s dance together!”

With bright lights and robot music filling the air, Oliver giggled as he held the robot’s hand and danced. Mom was happy to see her son so joyful.

On the next floor, there was a simulation of the underwater world. Colorful fish swam all around, and Oliver felt like he was swimming in a new world. “Mom, I’m swimming like a fish here!”

Mom said, “This simulation is really cool! Look over here, we have a time machine that can take you to the past!”

Oliver asked, “Really? Can I visit the age of the dinosaurs?”

Mom answered, “Sure! This time machine takes you way back in time. Let’s try it out!”

Oliver hopped into the time machine, and moments later, he was surrounded by giant dinosaurs walking around. “Wow! They’re so big!”

Mom laughed. “Don’t worry, it’s just a simulation. You’re totally safe.”

After returning to the present, Oliver said, “That was an unbelievable time travel adventure!”

But the day wasn’t over yet. Mom suggested, “How about we go to the London Eye? It’s a giant ferris wheel that shows you all of London from above!”

Oliver excitedly replied, “Yes! I want to see all of London from the top!”

When they arrived at the London Eye, Oliver stared in awe at the massive wheel. “It’s so big, it feels like it’s going to fall from the sky!”

Mom laughed. “No, it’s really safe. Now, let’s enjoy the amazing ride.”

As they climbed higher, Oliver looked down at the city below. From the Tower of London to the green parks and the River Thames, everything looked so tiny from above.

“Mom, everything looks so small! It’s like I’m looking at a giant map!”

Mom said, “Exactly! Now you see just how big and amazing London really is.”

Oliver felt so happy and excited to see London from above. He smiled and said to his mom, “Today was amazing, Mom! I want to come back and discover more!”

Mom replied, “London will always be here, Oliver. It’s waiting for you.”

مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
icon
×
محسنی Whatsapp chat