سفرنامه اولیور به انگلیس-روز دوازدهم
روز دوازدهم – اولیور و اتوبوس قرمز دوطبقه لندن
صبح که شد، اولیور با صدای بوق یک اتوبوس بیدار شد. با چشمهای نیمهباز گفت:
«مامان، صدای چی بود؟»
مامان با لبخند گفت:
«وقتشه که یه تجربهی خیلی خاص داشته باشی! امروز میریم سوار اتوبوس قرمز دوطبقهی لندن میشیم!»
اولیور با ذوق گفت:
«همون اتوبوسهای قشنگی که دوتا طبقه دارن؟ وای، عاشقشونم!»
وقتی به ایستگاه رسیدن، اتوبوس قرمز درست مثل قلعهای متحرک جلوشون ایستاده بود. اولیور با چشمهای گرد بهش نگاه کرد و گفت:
«این از همهی ماشینهایی که دیدم قشنگتره!»
با مامان رفتن بالا، طبقهی دوم. اولیور کنار پنجره نشست و گفت:
«من اینجا مثل پادشاهها میتونم همهچیز رو از بالا ببینم!»
اتوبوس حرکت کرد و ماجراجویی شروع شد. خیابونهای شلوغ لندن، مغازههای رنگارنگ، آدمهایی با لباسهای مختلف، همه از پنجرهی اتوبوس پیدا بودن.
مامان گفت:
«اولیور، نگاه کن! اونجا کاخ باکینگهامه! محل زندگی ملکه!»
اولیور با هیجان گفت:
«ملکه توی این خونه زندگی میکنه؟ حتما داخلش مثل قصر قصههاست!»
اتوبوس به آرامی از کنار رودخانه تیمز رد شد. اولیور دید که یک چرخ و فلک خیلی بزرگ اون طرف رودخانه میچرخه.
«مامان اون چیه؟»
«اون چرخ و فلک معروف لندنه، بهش میگن لندن آی. یه بار باید بریم سوارش بشیم.»
اولیور با خودش گفت:
«این شهر پر از چیزهای عجیبه!»
وسطهای راه، یک نوازندهی خیابونی با ویولنش شروع به نواختن کرد. صدای ملایم ویولن از پنجره وارد شد. اولیور چشمهاشو بست و گفت:
«این صداها مثل قصهس. انگار همهی لندن داره برام آواز میخونه.»
مامان براش یه دفترچه نقاشی کوچیک آورد.
«بیا اولیور، هر چیزی که میبینی، یه شکلی ازش بکش.»
اولیور شروع کرد به کشیدن نقاشی. یه اتوبوس قرمز، یه درخت بلند، چرخ و فلک لندن، و یک سرباز با کلاه سیاه بلند.
وقتی اتوبوس به ایستگاه آخر رسید، اولیور با ناراحتی گفت:
«تموم شد؟ دلم میخواست هیچوقت این سفر تموم نشه!»
مامان گفت:
«میتونیم هر وقت بخوای دوباره بیایم. لندن پر از داستانه!»
اولیور لبخند زد و دفترچهش رو بالا گرفت.
«من همهشو توی این دفترچه نگه میدارم. اینا خاطرههامه.»
و اینطور بود که روز دوازدهم با ماجرای یک اتوبوس قرمز و چشمهایی که از طبقه دوم دنیا رو دیدن، تموم شد.
Day 12 – Oliver and the Red Double-Decker Bus in London
One morning, Oliver woke up to the sound of a horn outside.
“Mom, what was that sound?” he asked sleepily.
Mom smiled and said,
“Today you’ll have a very special adventure! We’re going to ride one of London’s famous red double-decker buses!”
Oliver sat up quickly.
“Those cool buses with two floors? Yay! I love them!”
At the bus stop, a big red bus arrived and stopped in front of them. Oliver’s eyes went wide.
“It looks like a moving castle!”
They climbed to the second floor and found a seat by the window.
“From up here, I feel like a king!” Oliver said happily.
The bus started moving, and the tour of London began. Oliver saw busy streets, colorful shops, and people wearing all kinds of clothes.
“Look, Oliver! That’s Buckingham Palace,” said Mom.
“The Queen lives there!”
“Really? It must be magical inside!” Oliver replied.
The bus rolled past the River Thames. On the other side, Oliver saw a giant wheel slowly turning.
“What’s that, Mom?”
“That’s the London Eye. We’ll ride it someday too!”
Oliver whispered,
“This city is full of surprises.”
Suddenly, music floated in through the window. A street musician was playing the violin.
“Mom, this music sounds like a fairytale.”
Mom handed him a little sketchbook.
“Here, Oliver. Draw everything you see.”
Oliver happily began sketching. He drew the red bus, a tall tree, the London Eye, and a soldier with a tall black hat.
When the bus reached the final stop, Oliver sighed.
“It’s over? I didn’t want it to end.”
Mom smiled,
“We can come back anytime. London has so many stories to tell.”
Oliver held up his sketchbook.
“I’ll keep them all in here. These are my memories.”
And so, Day 12 ended with a red bus, a high view, and a heart full of wonder.



