سفرنامه اولیور به انگلیس-روز نهم
روز نهم – اولیور در بازار رنگی کمدن تاون
صبح، آفتاب از پشت پنجره اتاق اولیور توی صورتش افتاد و بیدارش کرد. مامان لبخند زد و گفت:
«بلند شو پسرم! امروز یه جای خاص میریم. یه جای عجیب و پر از رنگ.»
اولیور با چشمهای خوابآلود پرسید:
«کجا مامان؟ یه جای جادویی؟»
مامان خندید و گفت:
«اسمش کمدن تاونه. بازار بزرگیه توی لندن، اما با کلی چیز عجیب و متفاوت!»
اولیور با ذوق لباس پوشید و حاضر شد. وقتی با مترو به اونجا رسیدن، چیزی که دید، باور نمیکرد! دیوارهای مغازهها پر از نقاشیهای بزرگ و رنگارنگ بودن. یکی از مغازهها سر درش شبیه کفش غولآسا بود! یه مغازهی دیگه، مجسمهی یه اژدهای قرمز داشت که از دیوار بالا میرفت!
«وااای مامان! اینجا شبیه شهر قصههاست!»
مامان گفت: «اینجا یکی از خاصترین جاهای لندن برای دیدنه. مردم میان اینجا تا چیزای خاص بخرن و حالوهوای متفاوت رو تجربه کنن.»
اولیور وارد یه مغازه شد که پر بود از عروسکهای دستساز. یه عروسک پشمالوی بنفش که دوتا چشم گنده و لبخند داشت، توجهشو جلب کرد.
«اسمشو میذارم پشمالو کوچولو!»
صاحب مغازه خندید و گفت:
«اون عروسک مورد علاقهی خودمه. تو اولین بچهای هستی که اسم براش گذاشته.»
بعدش رفتن به غرفهای که بوی ادویههاش آدمو گرسنه میکرد. یه خانوم هندی با لباس سنتی، سیبزمینی تنوری با پنیر براشون درست کرد.
اولیور گفت: «مزهاش مثل قصههای گرم زمستونی بود!»
صدای موسیقی توی خیابون پیچیده بود. یه پیرمرد با کلاه بلند و لبخند شیطنتآمیز، یه ساز عجیب میزد. اولیور ایستاد و براش دست زد. مامان یه سکه بهش داد و گفت:
«ببر بنداز توی جعبهی آقای نوازنده.»
بعد رفتن کنار رودخانهای که از وسط بازار میگذشت. اردکها با صدای “قارقار” دنبالشون اومدن. اولیور بهشون خردهنان داد و براشون آواز خوند.
«اِی اردکای بازیگوش، بیاین بگین بهم کی اینجا رئیس بازاره؟!»
مامان گفت:
«اینجا هر کسی میتونه رئیس داستان خودش باشه. مثل تو!»
وقتی شب شد، چراغهای بازار روشن شدن و همه جا مثل یک جشن نورانی شد. اولیور گفت:
«اینجا واقعاً یه بازار جادوییه. کاش میتونستم یه شب اینجا بخوابم!»
مامان گفت:
«امشب بخواب، ولی توی خواب، با پشمالو کوچولو، به بازار قصهها سفر کن.»
اولیور خندید و با عروسکش گفت:
«باشه! امشب میرم دنبال اژدهایی که روی دیوار بود!»
Day 9 – Oliver in the Colorful Camden Market
The sun peeked through Oliver’s window and tickled his face. Mom smiled and said,
“Wake up, sweetheart! Today, we’re going somewhere strange and full of color!”
Oliver rubbed his eyes. “Where, Mommy? Is it a magical place?”
Mom laughed. “It’s called Camden Town. It’s a special market in London with the weirdest and most wonderful things!”
Oliver dressed quickly, excited. When they arrived by tube, his jaw dropped. The walls of the shops were covered in giant paintings. One shop had a massive sneaker sticking out of the wall! Another had a red dragon climbing up its side!
“Wow! Mommy, this looks like a fairy tale street!”
Mom said, “This is one of the most special places in London. People come here to see art, eat tasty food, and find treasures.”
Oliver entered a little shop filled with handmade dolls. One purple, fluffy monster with big googly eyes caught his eye.
“I’ll call you Fluffy Buddy!”
The shopkeeper chuckled. “That’s my favorite one. You’re the first kid who gave him a name!”
Next, they found a food stall with spicy smells. A lady in a colorful Indian dress made them cheesy baked potatoes.
“It tastes like a warm winter story!” Oliver giggled.
They heard music coming from the street. An old man with a tall hat and twinkly eyes played a strange instrument. Oliver clapped and danced. Mom gave him a coin, and he dropped it into the musician’s case.
By the canal, ducks waddled toward them, quacking loudly. Oliver tossed some crumbs and sang a little song:
“Hey silly ducks, tell me now, who’s the boss of this funny town?”
Mom smiled. “Here, everyone can be the boss of their own story. Just like you!”
As evening came, the lights turned on and made the market look like a magical party. Oliver whispered,
“I wish I could sleep here tonight.”
Mom replied,
“You will—in your dreams, with Fluffy Buddy. Maybe you’ll find that dragon on the wall!”
Oliver giggled. “Let’s go, buddy! Dragon time!



