❄️سایت به طور مداوم در حال به روزرسانی می باشد . در صورت نیافتن کارتون مورد نظر خود در سایت از طریق شبکه های اجتماعی با شماره 09214896001 تماس بگیرید❄️

سبد خرید
0

سبد خرید شما خالی است.

حساب کاربری

یا

حداقل 8 کاراکتر

روباه کوچولو و چشمه‌ی آرزوها

زمان مطالعه4 دقیقه

Little Fox and the Wishing Spring
تاریخ انتشار : 6 اردیبهشت 1404تعداد بازدید : 88نویسنده : دسته بندی : قصه های شبانه کودک دو زبانه
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

روباه کوچولو و چشمه‌ی آرزوها

در دل یک جنگل سبز و پرشکوه، روباه کوچولویی به نام فندق زندگی می‌کرد. فندق شیطون و باهوش بود، اما در دلش یک آرزوی بزرگ داشت؛ می‌خواست بتواند آواز بخواند، مثل پرندگان خوش‌صدا.
هر روز که از کنار چشمه‌ی جنگل می‌گذشت، صدای آواز بلبل‌ها و قمری‌ها را می‌شنید و آهی از ته دل می‌کشید.

یک روز پیرجغدی دانا به او گفت:
“اگر واقعا دلت بخواهد و دلت پاک باشد، چشمه‌ی آرزوها آرزویت را برآورده می‌کند.”

فندق با ذوق پرسید:
“چشمه‌ی آرزوها کجاست؟”

جغد مهربان لبخند زد و گفت:
“در دل جنگل، آنجا که نور خورشید به آب می‌تابد و رنگین‌کمان درست می‌شود.”

فندق بی‌درنگ راه افتاد. از روی رودخانه پرید، از میان درختان انبوه عبور کرد، و بالاخره به جایی رسید که نور طلایی خورشید روی چشمه‌ای شفاف می‌درخشید و یک رنگین‌کمان زیبا بر فراز آن دیده می‌شد.

فندق کنار چشمه نشست و با صدای آرام گفت:
“چشمه‌ی آرزوها، لطفا آرزوی من را برآورده کن. می‌خواهم بتوانم آواز بخوانم، مثل پرندگان.”

چشمه آرام زمزمه کرد و موج‌های کوچکی روی آب ایجاد شد. فندق کمی صبر کرد، اما خبری از صدا نشد. ناامیدانه برگشت. اما همین که خواست پا در راه بگذارد، ناگهان احساس کرد چیزی در دلش می‌لرزد.
بی‌اختیار دهان باز کرد و شروع به خواندن کرد. چه صدایی! ملایم، گرم و پر از شادی.

حیوانات دیگر که صدای او را شنیدند، دورش جمع شدند. خرگوش کوچولو گفت:
“فندق! چقدر قشنگ می‌خوانی!”

سنجاب بازیگوش دست زد و گفت:
“تو بهترین آوازخوان جنگل شدی!”

فندق از شادی بالا و پایین پرید.
فهمید که آرزو وقتی برآورده می‌شود که آدم با تمام قلبش باورش کند.
از آن روز به بعد، فندق هر صبح کنار چشمه آواز می‌خواند و تمام جنگل را پر از شادی می‌کرد.

و چشمه‌ی آرزوها هر بار با صدای شیرین فندق، لبخندی شفاف بر سطح آبش می‌کشید…

Little Fox and the Wishing Spring

Deep inside a lush, green forest lived a little fox named Hazel. Hazel was playful and clever, but she had a secret wish: she wanted to sing like the beautiful birds.
Every day as she passed by the forest spring, she would hear the melodies of the nightingales and doves, and a soft sigh would escape her lips.

One day, a wise old owl told her,
“If your heart is pure and your wish true, the Wishing Spring will grant it.”

Hazel’s eyes lit up.
“Where is the Wishing Spring?” she asked eagerly.

The owl smiled warmly and said,
“Deep in the forest, where the sunlight touches the water and a rainbow appears.”

Hazel wasted no time. She leapt over brooks, scampered through thick trees, and finally arrived at a spot where golden sunlight danced over a crystal-clear spring, and a shimmering rainbow arched overhead.

Hazel sat by the spring and whispered softly,
“Dear Wishing Spring, please grant my wish. I want to sing like the birds.”

The water gently rippled, creating little waves that glistened under the sunlight.
Hazel waited, but nothing seemed to happen. Feeling a little sad, she turned to leave.
Just then, she felt a strange warmth inside her.
Without thinking, she opened her mouth and began to sing.

Oh, what a song!
Sweet, warm, and full of joy.

The other animals, hearing her beautiful voice, gathered around.
“Listen to Hazel!” the little rabbit cried.
“She’s singing so beautifully!” cheered the playful squirrel.

Hazel danced with joy.
She realized that true wishes come true when you believe with all your heart.

From that day on, Hazel would sing by the Wishing Spring every morning, filling the whole forest with happiness.

And the Wishing Spring, with every sweet note she sang, would sparkle with delight.

ارسال دیدگاه
مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
icon
×
محسنی Whatsapp chat