❄️سایت به طور مداوم در حال به روزرسانی می باشد . در صورت نیافتن کارتون مورد نظر خود در سایت از طریق شبکه های اجتماعی با شماره 09214896001 تماس بگیرید❄️

سبد خرید
0

سبد خرید شما خالی است.

حساب کاربری

یا

حداقل 8 کاراکتر

سنجاب کوچولو و باد مهربان

زمان مطالعه4 دقیقه

Little Squirrel and the Kind Wind
تاریخ انتشار : 6 اردیبهشت 1404تعداد بازدید : 84نویسنده : دسته بندی : قصه های شبانه کودک دو زبانه
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

سنجاب کوچولو و باد مهربان

در دل جنگلی رنگارنگ، سنجاب کوچکی به نام پسته زندگی می‌کرد. پسته کنجکاو و پرانرژی بود و همیشه در حال جست‌وخیز میان شاخه‌های بلند درختان. اما او یک مشکل کوچک داشت؛ همیشه می‌ترسید از شاخه‌های خیلی بلند بپرد.
هر وقت باد آرامی می‌وزید و درختان تکان می‌خوردند، پسته با ترس به شاخه‌ها نگاه می‌کرد و عقب می‌نشست.

یک روز صبح، پسته کنار یک درخت بلوط نشست و برای خودش زمزمه کرد:
“کاش شجاعت داشتم و می‌توانستم بدون ترس از این شاخه به آن شاخه بپرم.”

همان لحظه، بادی ملایم از راه رسید. باد صدای پسته را شنید و با نرمی در گوشش زمزمه کرد:
“من به تو کمک می‌کنم، پسته‌ی کوچک.”

پسته با تعجب گفت:
“تو؟ چطور می‌توانی کمکم کنی؟”

باد با مهربانی گفت:
“هر وقت احساس ترس کردی، من زیرت خواهم بود تا تو را آرام نگه دارم.”

پسته هنوز کمی مردد بود، اما تصمیم گرفت امتحان کند.
با نفس عمیقی خودش را برای یک پرش آماده کرد. باد زیرش وزید، شاخه را کمی خم کرد، و پسته با یک پرش کوچک به شاخه‌ی بعدی رسید.
چشمانش برق زد. برای اولین بار بدون ترس پریده بود!

او با خوشحالی صدا زد:
“من موفق شدم! من پریدم!”

از آن روز به بعد، پسته هر روز کمی بیشتر تمرین می‌کرد. باد مهربان همیشه همراهش بود و با نوازش‌هایش به او قوت قلب می‌داد.

کم‌کم، پسته چنان ماهر شد که می‌توانست با یک پرش بلند از درختی به درخت دیگر بپرد. دوستانش با شگفتی نگاهش می‌کردند و تحسینش می‌کردند.

روزی یکی از بچه‌خرگوش‌ها گفت:
“پسته! تو شجاع‌ترین سنجاب جنگل شدی!”

پسته لبخند زد و در دلش از باد مهربانی که به او یاد داده بود چگونه بر ترسش غلبه کند، تشکر کرد.

از آن به بعد، هر وقت بادی ملایم از لابه‌لای درختان می‌وزید، پسته به یاد می‌آورد که با کمی اعتمادبه‌نفس و کمی کمک، می‌توان هر چیزی را ممکن ساخت.

Little Squirrel and the Kind Wind

In a colorful forest, there lived a little squirrel named Nutty.
Nutty was curious and full of energy, always bouncing from branch to branch. But he had a small problem: he was afraid to jump from the really tall branches.
Whenever a gentle breeze swayed the trees, Nutty would freeze and stay still, too scared to leap.

One morning, Nutty sat by an oak tree and whispered to himself,
“I wish I had the courage to jump from branch to branch without fear.”

Just then, a soft wind passed by. The wind heard Nutty’s wish and gently whispered in his ear,
“I will help you, little Nutty.”

Nutty looked around in surprise.
“You? How can you help me?” he asked.

The wind chuckled kindly and said,
“Whenever you feel afraid, I will be beneath you, holding you softly.”

Nutty was still a little unsure, but he decided to try.
Taking a deep breath, he readied himself for a small jump. The wind gently pushed under him, lifting him softly, and Nutty landed safely on the next branch!

His eyes sparkled. For the first time, he had jumped without fear.

“I did it! I really did it!” Nutty squeaked joyfully.

From that day on, Nutty practiced a little more every day. The kind wind always stayed close, giving him confidence with every gentle breeze.

Little by little, Nutty became so skilled that he could leap from tree to tree with ease.
His friends watched him in awe and cheered for him.

One day, a little bunny said,
“Nutty! You are the bravest squirrel in the forest!”

Nutty smiled proudly and silently thanked the kind wind for teaching him how to overcome his fears.

And whenever a soft breeze rustled through the trees, Nutty remembered that with a little trust and a little help, anything is possible.

ارسال دیدگاه
مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
icon
×
محسنی Whatsapp chat