❄️سایت به طور مداوم در حال به روزرسانی می باشد . در صورت نیافتن کارتون مورد نظر خود در سایت از طریق شبکه های اجتماعی با شماره 09214896001 تماس بگیرید❄️

سبد خرید
0

سبد خرید شما خالی است.

حساب کاربری

یا

حداقل 8 کاراکتر

آشتی لک‌لک و لاک‌پشت

زمان مطالعه4 دقیقه

آشتی لک‌لک و لاک‌پشت
تاریخ انتشار : 16 اردیبهشت 1404تعداد بازدید : 54نویسنده : دسته بندی : قصه های شبانه کودک دو زبانه
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

آشتی لک‌لک و لاک‌پشت

در یک صبح آفتابی بهاری، لک‌لکی با پرهای سفید و نوک قرمزش در کنار برکه‌ای آرام در دهکده‌ای زیبا نشسته بود. او عاشق پرواز در آسمان بود و همیشه با غرور از بالا به همه‌جا نگاه می‌کرد. اما در همین برکه، لاک‌پشتی آرام و ساکت زندگی می‌کرد که از هیاهو خوشش نمی‌آمد و بیشتر وقتش را زیر آب یا در سایه‌ی درختان می‌گذراند.

لک‌لک و لاک‌پشت همسایه بودند، اما هیچ‌وقت با هم دوست نبودند. لک‌لک همیشه فکر می‌کرد لاک‌پشت خیلی کند است و به درد ماجراجویی نمی‌خورد. لاک‌پشت هم فکر می‌کرد لک‌لک خیلی خودخواه است و فقط به خودش فکر می‌کند.

روزی از روزها، آسمان ابری شد و بادی تند شروع به وزیدن کرد. لک‌لک که تازه از پرواز برگشته بود، دید که لانه‌اش بالای درخت شکسته و جوجه‌هایش در خطر افتاده‌اند. لک‌لک به سرعت دنبال کمک گشت، اما هیچ‌کدام از پرنده‌ها در اطراف نبودند. ناگهان لاک‌پشت را دید که آرام در حال جمع کردن برگ و شاخه‌های خشک بود.

با خجالت به لاک‌پشت نزدیک شد و گفت:
– لاک‌پشت عزیز، من به کمکت نیاز دارم. باد لانه‌ام را خراب کرده و جوجه‌هایم در خطرند.

لاک‌پشت، بدون هیچ حرفی، شاخه‌هایش را رها کرد و به سمت درخت رفت. او با دقت و حوصله شروع کرد به جمع کردن برگ و ساختن پایه‌ای محکم برای لانه. لک‌لک که از دیدن حوصله و دقت لاک‌پشت شگفت‌زده شده بود، شروع کرد به کمک کردن.

تا عصر، لانه‌ای جدید و محکم ساخته شد. جوجه‌ها دوباره در امنیت بودند و لک‌لک نفس راحتی کشید. او رو به لاک‌پشت کرد و گفت:
– من اشتباه می‌کردم. فکر می‌کردم تو فقط کند و آرامی، اما امروز دیدم چقدر مهربان و دانا هستی.

لاک‌پشت لبخندی زد و گفت:
– و من هم فکر می‌کردم تو فقط به خودت فکر می‌کنی، ولی دیدم برای جوجه‌هات حاضری از همه کمک بخوای.

از آن روز، لک‌لک و لاک‌پشت بهترین دوستان شدند. لک‌لک هر روز قصه‌هایی از پروازهایش تعریف می‌کرد و لاک‌پشت با آرامشش به لک‌لک یاد می‌داد چطور صبور باشد. حالا برکه پر از خنده و مهربانی بود.

The Stork and the Turtle’s Peace

On a sunny spring morning, a proud white stork with a red beak stood by a calm pond in a lovely village. He loved flying high in the sky and always enjoyed watching the world from above. In the same pond lived a quiet turtle who preferred calm and shade over noise and excitement.

They were neighbors, but not friends. The stork thought the turtle was too slow and boring. The turtle believed the stork was selfish and too proud.

One windy day, dark clouds filled the sky, and a strong gust of wind began to blow. The stork had just returned from flying when he saw his nest, high up in the tree, had broken. His baby chicks were in danger!

He quickly looked around for help but couldn’t find any other birds. Then he spotted the turtle slowly collecting dry branches near the water.

Shyly, the stork approached and said,
– Dear turtle, I need your help. The wind has destroyed my nest and my chicks are in trouble.

Without saying a word, the turtle left his branches and moved toward the tree. With care and patience, he began gathering fresh leaves and sticks to build a new base. The stork, surprised by the turtle’s skill, started helping too.

By the evening, a strong, cozy nest was built. The chicks were safe again, and the stork let out a deep sigh of relief.

Turning to the turtle, the stork said,
– I was wrong. I thought you were too slow and quiet, but today I saw how wise and kind you are.

The turtle smiled and replied,
– And I thought you were selfish, but today I saw how much you love your chicks.

From that day on, they became best friends. Every day, the stork shared stories from the sky, and the turtle taught him about patience and calmness. The pond became full of laughter and friendship.

ارسال دیدگاه
مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
icon
×
محسنی Whatsapp chat