خرگوش خوابآلود و موش مزاحم
در دل جنگلی سرسبز و آرام، خرگوش کوچولویی به نام ناپی زندگی میکرد. ناپی عاشق خوابیدن بود! هر جا که مینشست، سرش را روی دستهای نرمش میگذاشت و خوابش میبرد. روزی نبود که دوستانش او را خوابآلود و خمیازهکش نبینند. اما ناپی از این قضیه ناراحت نبود. او میگفت: «خوابیدن یعنی رؤیا دیدن، و رؤیاها زیباترین چیزهای دنیا هستن!»
روزی از روزها، ناپی تصمیم گرفت زیر درخت بلوطی بزرگ چرتی بزند. در حالی که گوشهایش آرام آرام تکان میخوردند و چشمهایش بسته میشدند، صدای خشخش کوچکی شنید. چشمهایش را باز کرد و موش کوچکی را دید که با سرعت از کنار پایش دوید. ناپی غرغر کرد: «هی موش کوچولو، چرا اینقدر سروصدا میکنی؟ خوابم رو پَرت کردی!»
موش کوچولو که اسمش پیکی بود، ایستاد و با لبخند گفت: «من دنبال دونههای گمشدهام میگردم! فکر نمیکردم مزاحمت بشم.»
ناپی دوباره سرش را روی دستهایش گذاشت، اما هنوز چشمهایش گرم نشده بود که باز صدایی آمد. پیکی دوباره از اینطرف به آنطرف میدوید. این بار با صدای بلندتری گفت: «آخ! اینیکی دونه هم اشتباهی بود!»
خرگوش کوچولو بلند شد، دمش را تکاند و گفت: «باشه، من کمک میکنم دونههات رو پیدا کنی، فقط بذار بعدش بخوابم!»
پیکی از خوشحالی بالا پرید و گفت: «جدی؟ مرسی ناپی!»
با هم زیر درختها گشتند، کنار رودخانه رفتند و حتی به لانهی سنجاب هم سر زدند. ناپی کمکم خستگی را حس کرد ولی سعی میکرد لبخند بزند. او دید که کمک کردن هم، خودش یک جور آرامش دارد، شبیه همان خوابی که دوست داشت.
وقتی آخرین دونه را کنار سنگی پیدا کردند، پیکی با خوشحالی دستهای ناپی را گرفت و گفت: «تو بهترین دوستی هستی که میشه داشت!»
ناپی خندید و گفت: «حالا نوبت خوابه!»
پیکی با ذوق گفت: «بیا بغل من بخواب، قول میدم دیگه سر و صدا نکنم.»
خرگوش خوابآلود و موش کوچولو کنار هم دراز کشیدند. در حالی که نسیمی آرام لابهلای برگها میوزید، ناپی چشمهایش را بست و برای اولینبار، خواب را با دوستی شیرین ترکیب کرد…
—
The Sleepy Bunny and the Noisy Mouse
In a lush green forest, there lived a little bunny named Nappy. Nappy loved to sleep! Wherever he sat, he would lay his soft paws under his head and drift into dreams. His friends always saw him yawning or napping, but Nappy didn’t mind. He always said, “Sleeping means dreaming, and dreams are the most beautiful things!”
One sunny afternoon, Nappy decided to nap under a big oak tree. As he relaxed and his ears twitched gently, he heard a rustle. He opened one eye and saw a tiny mouse scurrying past his feet.
“Hey little mouse,” Nappy mumbled. “Why are you making so much noise? You woke me up!”
The tiny mouse, named Picky, stopped and said, “Oh! I’m looking for my lost seeds. I didn’t mean to disturb you.”
Nappy sighed and closed his eyes again, but before long, there was more rustling.
“Ouch! This seed isn’t mine either!” Picky squeaked.
With a sleepy groan, Nappy sat up. “Alright, I’ll help you find your seeds. But then, I’m going back to sleep!”
Picky’s eyes sparkled with joy. “Really? Thank you, Nappy!”
Together, they searched under trees, near the river, and even by Squirrel’s burrow. Though Nappy was getting tired, he began to feel something warm in his heart. Helping Picky gave him a gentle kind of happiness — almost like dreaming.
Finally, they found the last seed near a big rock.
“You’re the best friend ever!” Picky said, hugging Nappy.
Nappy smiled. “Now, it’s nap time.”
“Come sleep next to me,” Picky said sweetly. “I promise I won’t make a sound.”
Side by side, the sleepy bunny and the noisy mouse lay down. As a soft breeze danced through the leaves, Nappy closed his eyes. And for the first time, he dreamed while feeling the joy of friendship…



