❄️سایت به طور مداوم در حال به روزرسانی می باشد . در صورت نیافتن کارتون مورد نظر خود در سایت از طریق شبکه های اجتماعی با شماره 09214896001 تماس بگیرید❄️

سبد خرید
0

سبد خرید شما خالی است.

حساب کاربری

یا

حداقل 8 کاراکتر

خرس کوچولو و اولین برف

زمان مطالعه3 دقیقه

Little Bear and the First Snow
تاریخ انتشار : 16 اردیبهشت 1404تعداد بازدید : 67نویسنده : دسته بندی : قصه های شبانه کودک دو زبانه
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

خرس کوچولو و اولین برف

در دل جنگلی آرام و پر درخت، خرس کوچولویی به نام برفی با خانواده‌اش زندگی می‌کرد. برفی خرسی بازیگوش و کنجکاو بود، اما چیزی را هنوز ندیده بود؛ برف!
مادرش همیشه برایش از روزهای سرد و سفید زمستان تعریف می‌کرد. از برف‌هایی که آرام آرام از آسمان می‌بارند و زمین را می‌پوشانند، از دانه‌هایی که مثل پر فرود می‌آیند و دنیا را جادویی می‌کنند.

برفی با هیجان می‌پرسید: «مگه واقعاً همه‌چی سفید می‌شه؟ درختا، سنگا، حتی خونه‌ی روباه؟»
مادرش می‌خندید و می‌گفت: «بله کوچولو. فقط باید صبور باشی. برف بالاخره میاد.»

هر روز صبح، برفی از خواب بیدار می‌شد، به بیرون نگاه می‌کرد و می‌گفت: «نه، هنوز نیومده!»
تا اینکه یک روز، وقتی آسمان خاکستری بود و بادی سرد می‌وزید، اولین دانه برف روی بینی برفی فرود آمد.
او با تعجب گفت: «این چیه؟ این همونه؟!»

دانه‌ی برف کوچولو آرام ذوب شد، اما دانه‌های بعدی یکی‌یکی رسیدند. آسمان پر از سفید شد.
برفی جیغ زد: «برف! اومده! مامان بیا ببین!»

او در جنگل دوید، روی برف تازه غلت زد، دستان کوچکش را باز کرد و سعی کرد برف‌ها را بگیرد. صدای خش‌خش پاهایش روی برف، خنده‌هایش را پررنگ‌تر کرد.

خرگوش کوچولو به او ملحق شد، روباه، سنجاب و حتی جغد پیر هم از لانه‌اش بیرون آمد.
همه با هم آدم‌برفی ساختند، برف‌بازی کردند و روی تپه‌ی کوچک سر خوردند.

وقتی شب شد، برفی با گونه‌های سرخ و پاهای خسته کنار مادرش نشست. گفت: «مامان، این بهترین روز عمرم بود.»
مادر خندید و گفت: «این فقط شروع زمستونه، عزیزم. تازه کلی ماجراهای سفید در راهه.»

برفی به آسمان پرستاره نگاه کرد و زیر لب گفت: «ممنون که بالاخره اومدی، برف عزیز.»

“Little Bear and the First Snow”

In a peaceful, tree-filled forest, a little bear named Flurry lived with his family. Flurry was playful and curious, but he had never seen something magical—snow!

His mother would tell him stories of cold, white winters. Of snowflakes falling gently from the sky, covering the ground, the trees, and even the fox’s den in a sparkling white blanket.

“Does everything really turn white?” Flurry would ask with wonder.
His mom laughed and said, “Yes, little one. Just be patient. Snow always comes.”

Every morning, Flurry woke up, peeked outside, and sighed, “Not yet!”

Then one day, when the sky turned gray and a chilly wind blew, something tiny and cold landed on his nose.
“What is this? Is it… the snow?” he whispered.

The tiny snowflake melted, but more began to fall—one by one, then many, then countless.
Flurry shouted with joy, “It’s snowing! Mama, come see!”

He ran outside, rolled in the fresh snow, opened his little paws wide, and tried to catch the falling flakes. His laughter echoed through the trees.

Soon, Bunny joined him, then Fox, then even the old Owl came out.
Together, they built a snowman, had snowball fights, and slid down a small hill.

When evening came, Flurry sat beside his mom, his cheeks red and his paws tired.
“This was the best day of my life,” he said with a big yawn.
His mother smiled, “It’s only the beginning of winter, sweetheart. So many snowy adventures await.”

Flurry looked up at the starry sky and whispered, “Thank you for finally coming, dear snow.”

ارسال دیدگاه
مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
icon
×
محسنی Whatsapp chat