❄️سایت به طور مداوم در حال به روزرسانی می باشد . در صورت نیافتن کارتون مورد نظر خود در سایت از طریق شبکه های اجتماعی با شماره 09214896001 تماس بگیرید❄️

سبد خرید
0

سبد خرید شما خالی است.

حساب کاربری

یا

حداقل 8 کاراکتر

فیل مهربون و مرغ مینا

زمان مطالعه4 دقیقه

The Kind Elephant and the Playful Myna
تاریخ انتشار : 17 اردیبهشت 1404تعداد بازدید : 61نویسنده : دسته بندی : قصه های شبانه کودک دو زبانه
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

فیل مهربون و مرغ مینا

روزی روزگاری، در دل جنگلی بزرگ و زیبا، فیلی مهربان به نام “فندق” زندگی می‌کرد. فندق فیل بزرگی بود با گوش‌های پهن، عاج‌های سفید و قلبی پر از عشق. همه‌ی حیوانات جنگل او را دوست داشتند، چون همیشه به دیگران کمک می‌کرد و هیچ‌وقت کسی را تنها نمی‌گذاشت.

در همان جنگل، یک مرغ مینای بازیگوش زندگی می‌کرد که اسمش “نغمه” بود. نغمه همیشه پرانرژی و شاد بود و صدای قشنگی داشت. اما یک مشکل کوچک داشت؛ هیچ‌کس صدایش را جدی نمی‌گرفت چون زیاد شوخی می‌کرد و گاهی هم داستان‌های خیالی می‌گفت.

یک روز صبح، نغمه با هیجان روی شاخه درختی پرید و داد زد: «کمک! کمک! یک مار بزرگ به طرف لانه‌ی خرگوش‌ها رفته!» حیوانات که نغمه را می‌شناختند، با لبخند گفتند: «بازم یکی از داستان‌هات نغمه جان؟» و کسی توجهی نکرد.

اما فندق با مهربانی به نغمه گفت: «شاید این بار واقعا چیزی دیده. بهتره من برم یه نگاهی بندازم.»

فندق با قدم‌های سنگینش به طرف لانه‌ی خرگوش‌ها رفت. وقتی رسید، دید که واقعا یک مار بزرگ کنار لانه چنبره زده و خرگوش‌های کوچولو ترسیده‌اند. فندق با صدای بلند گفت: «هی مار! اینجا جای تو نیست. برو جای دیگه.»

مار که از فندق حساب می‌برد، به آرامی خزید و رفت. خرگوش‌ها از خوشحالی فندق را بغل کردند و گفتند: «ممنون فندق!»

وقتی فندق برگشت و داستان را تعریف کرد، همه‌ی حیوانات تعجب کردند. نغمه با غرور گفت: «دیدید؟ من راست گفتم!» و همه از او معذرت‌خواهی کردند.

از آن روز به بعد، نغمه سعی کرد داستان‌های خیالی را کمتر بگوید و حرف‌هایش را با دقت بزند، و فندق هم بیشتر از قبل به او اعتماد داشت.

و از آن زمان، دوستی بین فیل مهربون و مرغ مینای باهوش، یکی از زیباترین دوستی‌های جنگل شد.

Title: The Kind Elephant and the Playful Myna

Once upon a time, in a vast and colorful jungle, there lived a kind elephant named Fandogh. He was huge, with wide ears, white tusks, and a heart full of love. All the animals in the jungle admired him for his generosity and calm nature.

In the same jungle lived a playful myna bird named Nagmeh. She had a cheerful voice and loved to sing and tell stories. But there was one problem: she often made up tales, so no one took her seriously.

One sunny morning, Nagmeh flew to a tree branch and cried out, “Help! Help! A big snake is going toward the rabbit burrow!” The other animals looked up but didn’t move. “It’s just another of Nagmeh’s stories,” they muttered.

But Fandogh listened closely and said gently, “Maybe this time she’s telling the truth. I’ll go check just in case.”

With heavy steps, Fandogh walked toward the rabbit burrow. When he arrived, he saw a large snake coiled near the entrance. The little rabbits were trembling inside.

Fandogh raised his voice. “Hey snake! This is not your place. Go away now.”

The snake, seeing the big elephant, slowly slithered away. The rabbits came out and hugged Fandogh, saying, “Thank you, thank you!”

Back in the jungle, when Fandogh told the others what had happened, they were all surprised. Nagmeh proudly said, “See? I told the truth!” The animals apologized to her.

From that day on, Nagmeh tried to be more careful with her words, and the animals began to trust her more. Her friendship with Fandogh became stronger, and they spent many joyful days together.

Their bond reminded everyone in the jungle that listening, trust, and kindness could build the strongest friendships.

ارسال دیدگاه
مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
icon
×
محسنی Whatsapp chat