❄️سایت به طور مداوم در حال به روزرسانی می باشد . در صورت نیافتن کارتون مورد نظر خود در سایت از طریق شبکه های اجتماعی با شماره 09214896001 تماس بگیرید❄️

سبد خرید
0

سبد خرید شما خالی است.

حساب کاربری

یا

حداقل 8 کاراکتر

آهو کوچولو و صدای باد

زمان مطالعه3 دقیقه

Little Deer and the Voice of the Wind
تاریخ انتشار : 16 اردیبهشت 1404تعداد بازدید : 42نویسنده : دسته بندی : قصه های شبانه کودک دو زبانه
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

آهو کوچولو و صدای باد

در دل جنگلی آرام، آهو کوچولویی به نام لی‌لی با مادرش زندگی می‌کرد. لی‌لی همیشه از صدای باد می‌ترسید. هر وقت باد بین درخت‌ها می‌پیچید و صداهای عجیبی درمی‌آورد، لی‌لی گوش‌هایش را می‌گرفت و می‌دوید پشت مادرش قایم می‌شد.
مادرش همیشه با مهربانی می‌گفت: «باد ترس نداره عزیزم، اگه خوب گوش بدی، شاید قصه‌ای قشنگ برات تعریف کنه.»

اما لی‌لی باور نمی‌کرد.
تا اینکه یک شب، وقتی همه حیوان‌ها خوابیده بودند، لی‌لی از خواب بیدار شد. صدای باد می‌آمد… آرام و کشدار.
لی‌لی اول ترسید. ولی این‌بار تصمیم گرفت فرار نکند.
آهسته از لانه بیرون آمد و گوش داد…

باد زمزمه می‌کرد:
– کوچولوی جنگل، نترس از من
– من قصه می‌گم توی خواب و بیداری…

لی‌لی گوش تیز کرد و باد ادامه داد:
– من از بالای کوه‌ها اومدم
– برف‌های دور رو دیدم، گل‌های تازه رو بو کشیدم
– من پچ‌پچ برگ‌ها رو شنیدم، آواز پرنده‌ها رو با خودم آوردم…

لی‌لی با چشم‌های گرد، زیر درخت ایستاده بود و باد مثل یک دوست مهربون، قصه‌هایی از سفرهاش می‌گفت.
از دریاچه‌ای پر از اردک، از دشت‌های پر از گل شقایق، از آسمانی پر از پرنده‌های در حال کوچ.

صبح که شد، لی‌لی با لبخند به لانه برگشت.
مادرش با نگرانی گفت: «کجا بودی کوچولوی من؟»
لی‌لی گفت: «داشتم به قصه‌های باد گوش می‌دادم مامان. دیگه ازش نمی‌ترسم. اون فقط دلش می‌خواد باهام دوست باشه!»

از آن روز به بعد، لی‌لی هر شب منتظر صدای باد بود، تا دوباره قصه‌ای بشنود.
او دیگر نه‌تنها از باد نمی‌ترسید، بلکه به آن گوش می‌داد، با دلش.

Little Deer and the Voice of the Wind

Deep in a peaceful forest lived a little deer named Lily with her mother. Lily was always afraid of the wind. Whenever it whooshed through the trees and made strange sounds, she would cover her ears and hide behind her mom.

Her mother would gently say, “Don’t be afraid, my dear. If you really listen, the wind might be telling you a story.”

But Lily didn’t believe it.

One night, while all the animals were sleeping, Lily woke up. She heard the wind — soft and whispering.
At first, she felt scared, but then she decided not to run.

She stepped out of the den and listened…

The wind whispered:
– Little one, don’t fear me
– I tell stories in sleep and wakefulness…

Lily’s ears perked up. The wind continued:
– I’ve come from the mountaintops
– I’ve seen snow far away, I’ve smelled blooming flowers
– I’ve heard the whisper of leaves and the songs of birds…

Lily stood under a tree, eyes wide, and the wind spoke like a gentle friend.
It told her of a lake filled with ducks, of fields full of red poppies, of skies dotted with migrating birds.

When morning came, Lily returned to the den with a smile.
Her mother asked, “Where were you, my little one?”
Lily replied, “I was listening to the wind’s stories, Mama. I’m not afraid anymore. The wind just wants to be my friend!”

From that day on, Lily waited each night to hear the wind’s voice again.
She wasn’t scared anymore — she listened with her heart.

ارسال دیدگاه
مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
icon
×
محسنی Whatsapp chat