آواز شبانهی جغد دانا
در دل جنگلی آرام و سرسبز، جغد دانایی به نام “هوتو” زندگی میکرد. هوتو فقط شبها بیدار بود و روزها زیر سایهی درختی بلند استراحت میکرد. او کتابهای زیادی از دنیا خوانده بود و همهی حیوانات جنگل برای پرسیدن سؤالهایشان به سراغش میآمدند.
یک شب که ماه کامل بود و ستارهها در آسمان میدرخشیدند، صدای عجیبی در جنگل پیچید. خرگوش کوچولو، ترسیده دوید سراغ هوتو.
گفت: «هوتو جان! یه صدای عجیب میاد. انگار یه هیولا تو جنگله!»
هوتو چشمهای درشتش را باز کرد و گفت: «بیا با هم گوش بدیم.»
صدای “هووووو… هوووو” میآمد. روباه، سنجاب و حتی خرس تنبل هم بیدار شده بودند و همه ترسیده بودند.
هوتو گفت: «باید بریم دنبال صدا. شاید یه چیزی یاد بگیریم.»
همه پشت سر هوتو حرکت کردند. هر چه جلوتر میرفتند، صدا واضحتر میشد. ناگهان، همه ایستادند. روی یک شاخهی بلند، جغد دیگری نشسته بود و آواز میخواند.
هوتو پر زد و کنارش نشست. گفت: «سلام دوست من. تو کی هستی؟»
او گفت: «من “نوا” هستم. تازه به این جنگل اومدم. شبها آواز میخونم تا آرامش بگیرم.»
حیوانها با تعجب نگاهش کردند. خرگوش گفت: «ما فکر کردیم هیولا هستی!»
نوا خندید و گفت: «نه نه! این فقط صدای آواز منه.»
هوتو لبخند زد و به همه گفت: «گاهی چیزهایی که نمیشناسیم، برامون ترسناک به نظر میان. ولی اگه گوش بدیم و بپرسیم، میفهمیم چقدر میتونن زیبا باشن.»
از آن شب به بعد، نوا هر شب آواز میخواند و حیوانها با لبخند میخوابیدند. جنگل حالا نهتنها پر از صدا، که پر از دوستی هم شده بود.
—
English Title: The Night Song of the Wise Owl
In a quiet green forest lived a wise old owl named Hootu. He only woke at night and rested during the day under a tall tree. Hootu had read many books and knew many things. All the forest animals would come to him with their questions.
One full-moon night, a strange sound echoed through the forest. Little Rabbit came hopping in fear.
“Hootu! There’s a scary sound. Maybe a monster is in the forest!”
Hootu opened his big round eyes and said, “Let’s listen together.”
“Whoooo… Whoooo…” the sound echoed again. Fox, Squirrel, and even Lazy Bear woke up. Everyone was scared.
Hootu said, “Let’s find the source of the sound. We might learn something.”
The animals followed Hootu carefully. As they moved closer, the sound became clearer. Then they stopped suddenly. On a tall branch sat another owl, singing.
Hootu flew up and sat beside him. “Hello, friend. Who are you?”
The owl replied, “I’m Nova. I just moved here. I sing at night to feel calm.”
The animals were surprised. Rabbit said, “We thought you were a monster!”
Nova laughed and said, “Oh no! That’s just my song.”
Hootu smiled and told everyone, “Sometimes, things we don’t understand seem scary. But if we listen and ask, we can see their beauty.”
From that night on, Nova sang his peaceful songs, and the animals fell asleep with smiles. The forest was no longer just quiet—it was full of friendship and music.



