❄️سایت به طور مداوم در حال به روزرسانی می باشد . در صورت نیافتن کارتون مورد نظر خود در سایت از طریق شبکه های اجتماعی با شماره 09214896001 تماس بگیرید❄️

سبد خرید
0

سبد خرید شما خالی است.

حساب کاربری

یا

حداقل 8 کاراکتر

بز شیطون و کوه بازیگوش

زمان مطالعه4 دقیقه

The Playful Goat and the Cheerful Mountain
تاریخ انتشار : 16 اردیبهشت 1404تعداد بازدید : 52نویسنده : دسته بندی : قصه های شبانه کودک دو زبانه
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

بز شیطون و کوه بازیگوش

در دامنه‌ی کوهی بلند و سبز، بزی شیطون و پرانرژی به نام “بِزو” زندگی می‌کرد. بزو عاشق بالا رفتن از تپه‌ها و پریدن از روی سنگ‌ها بود. او هر روز صبح با صدای پرنده‌ها بیدار می‌شد و تا شب روی کوه می‌دوید و بازی می‌کرد.

اما یک روز وقتی داشت از یک سنگ بزرگ بالا می‌رفت، سنگ زیر پایش لغزید و بزو با صدای “هه‌پوف!” افتاد روی زمین. زانوش کمی زخمی شد و برای اولین بار، نتونست بازی کنه.

بزو غمگین شد. گفت:
– من همیشه بالا می‌رفتم، چطور ممکنه بیفتم؟

او با ناراحتی کنار درختی نشست. پرنده کوچولویی به نام «چی‌چی» کنارش آمد و گفت:
– تو هنوز همون بز قوی هستی، فقط باید صبور باشی و به زانوت استراحت بدی.

اما بزو لج کرد.
– نه! من قوی‌ام! باید همون حالا بدوم!

او دوباره سعی کرد از کوه بالا بره، ولی دوباره افتاد و بیشتر زخمی شد.

این بار، خرگوش مهربون جنگل به سراغش اومد و گفت:
– بعضی وقتا قوی بودن یعنی بدونی کی باید استراحت کنی.

بزو فکر کرد. تا حالا به این شکل به “قوی بودن” نگاه نکرده بود.

او چند روز استراحت کرد. حیوانات جنگل هر روز به دیدنش می‌اومدن. یکی براش قصه می‌گفت، یکی میوه می‌آورد، و یکی دیگه براش آواز می‌خوند.

بزو کم‌کم بهتر شد. اما توی این روزها چیز مهم‌تری یاد گرفت:
“آروم بودن هم می‌تونه زیبا باشه.”

وقتی دوباره قوی شد، به بالای کوه برگشت. این بار با دقت بیشتری حرکت کرد. با لبخند به دوستانش گفت:
– حالا دیگه می‌دونم که کوه، جای بازیه، نه مسابقه!

همه‌ی حیوانات خندیدن و با هم بالا رفتن. صدای خنده و شادی جنگل رو پر کرد.

The Playful Goat and the Cheerful Mountain

On the green slopes of a tall mountain lived a playful and energetic goat named Bezo. Bezo loved climbing hills and hopping from rock to rock. Every morning, he woke up with the birds and spent the whole day jumping and running across the mountain.

One day, while he was climbing a large rock, the stone slipped beneath his hoof. With a loud “Thump!”, Bezo fell to the ground. His knee got a little scraped, and for the first time, he couldn’t play.

Bezo felt sad.
– I’ve always climbed so easily. How could I fall?

He sat under a tree, feeling confused. A little bird named Chichi flew down and said:
– You’re still strong, Bezo. But now, your knee needs rest and care.

But Bezo was stubborn.
– No! I’m strong! I must climb again right now!

He tried to run up the hill again but slipped and fell harder this time.

That’s when Bunny, the kind rabbit of the forest, came to him and said:
– Sometimes, being strong means knowing when to rest.

Bezo thought quietly. He had never looked at strength that way before.

He stayed home for a few days to rest. His forest friends visited him every day. One brought him fruits, another told him funny stories, and someone else sang him cheerful songs.

Slowly, Bezo healed. But during those quiet days, he learned something more important:
“Sometimes, being still can be beautiful too.”

When he was strong again, Bezo returned to the mountain. This time, he moved more carefully. At the top, he smiled and told his friends:
– Now I know, the mountain is a place to enjoy, not a race to win!

All the animals laughed and climbed with him. Their joy echoed through the forest and the mountain smiled.

ارسال دیدگاه
مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
icon
×
محسنی Whatsapp chat