❄️سایت به طور مداوم در حال به روزرسانی می باشد . در صورت نیافتن کارتون مورد نظر خود در سایت از طریق شبکه های اجتماعی با شماره 09214896001 تماس بگیرید❄️

سبد خرید
0

سبد خرید شما خالی است.

حساب کاربری

یا

حداقل 8 کاراکتر

جغد دانا و شب بی‌ستاره

زمان مطالعه4 دقیقه

The Wise Owl and the Starless Night
تاریخ انتشار : 6 اردیبهشت 1404تعداد بازدید : 61نویسنده : دسته بندی : قصه های شبانه کودک دو زبانه
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

جغد دانا و شب بی‌ستاره

در دل جنگلی آرام، جغدی دانا به نام هوشنگ زندگی می‌کرد. هوشنگ همیشه روی بلندترین شاخه‌ی درخت بلوط می‌نشست و شب‌ها را با تماشای ستاره‌ها و خواندن کتاب‌هایش می‌گذراند.

اما یک شب، وقتی همه‌ی حیوانات منتظر تماشای بارش شهابی بودند، آسمان تاریک‌تر از همیشه شد. نه تنها خبری از ستاره نبود، بلکه ماه هم پشت ابرهای ضخیم پنهان شده بود. حیوانات از خانه‌هایشان بیرون آمدند، اما چیزی جز سیاهی نمی‌دیدند.

خرگوش کوچولو با ناراحتی گفت:
«هوشنگ! چه اتفاقی افتاده؟ چرا ستاره‌ها پیداشون نیست؟»

هوشنگ بال‌هایش را باز کرد، آرام پایین آمد و گفت:
«گاهی وقتا طبیعت دلش می‌خواد استراحت کنه. ولی این دلیل نمی‌شه ما شگفتی رو فراموش کنیم.»

روباه جوان پرسید:
«یعنی امشب دیگه بارش شهابی نداریم؟»

هوشنگ لبخند زد و گفت:
«نه به اون شکلی که انتظار دارید. ولی می‌تونیم خودمون ستاره‌هامون رو بسازیم.»

همه با تعجب نگاهش کردند. جغد دانا گفت:
«بیاید هر کدوم از شما یه خاطره‌ی قشنگ بگید، من اون‌ها رو تو دفترم می‌نویسم. بعد، برای هر خاطره، یه فانوس درست می‌کنیم که بتونه مثل ستاره بدرخشه.»

سنجاب کوچولو گفت:
«من یه بار یه دونه بلوط گم‌شده‌م رو پیدا کردم. همون لحظه احساس خیلی خوبی داشتم.»

خرگوش گفت:
«من یه روز مادرم برام کیک هویجی پخت، بهترین روزم بود.»

و این‌طوری، هر کدام از حیوانات خاطره‌ای زیبا تعریف کردند. هوشنگ همه را نوشت. بعد با کمک برگ‌ها، میوه‌های جنگلی و چوب‌های درختان، فانوس‌هایی ساختند که درونشان شمع‌های کوچکی می‌سوخت.

وقتی فانوس‌ها آماده شد، آن‌ها را به درخت‌ها آویزان کردند. کم‌کم جنگل تاریک، روشن شد. درخشش فانوس‌ها مثل ستاره‌هایی کوچک، بالای سرشان می‌درخشید.

هوشنگ با افتخار گفت:
«ما امشب ستاره‌ها رو ساختیم. با خاطرات قشنگ، با امید.»

همه با لبخند نشستند، چای گیاهی نوشیدند و به فانوس‌ها نگاه کردند. شب بی‌ستاره حالا به یکی از درخشان‌ترین شب‌های جنگل تبدیل شده بود.

و از آن شب به بعد، هر وقت آسمان تاریک بود، حیوانات به جای نگرانی، به خاطرات شیرین فکر می‌کردند و فانوس‌های کوچک می‌ساختند… ستاره‌های دل‌ساخته‌ی خودشان.

پایان.

  The Wise Owl and the Starless Night

In the quiet heart of the forest, there lived a wise old owl named Hushang. Every night, he perched on the highest branch of a great oak tree, reading books and watching the stars sparkle across the sky.

But one evening, something was different. All the animals were excited to see a meteor shower, but when they looked up, the sky was dark. No stars, no moon—just thick clouds covering everything.

Little Bunny looked up, confused.
“Hushang, where did the stars go?”

Hushang gently glided down from his tree and said in his calm voice,
“Sometimes, nature needs to rest. But that doesn’t mean we have to forget wonder.”

Young Fox asked,
“Does that mean no meteor shower tonight?”

The wise owl smiled.
“Not the one you expected. But maybe… we can make our own stars.”

The animals looked at one another, puzzled.

“I want each of you,” Hushang said, “to share a beautiful memory—something that made you feel warm inside. I will write each one down, and for every memory, we’ll make a lantern. A lantern that shines like a little star.”

Squirrel said,
“One time, I found my favorite acorn after I thought I’d lost it. I was so happy.”

Bunny shared,
“My mom baked me a carrot cake once. It was the best day ever.”

One by one, every animal shared a story that made their hearts glow. Hushang wrote them all in his special notebook. Then, with leaves, berries, and twigs, they crafted little lanterns and placed tiny lights inside.

They hung the lanterns all around the trees. Slowly, the dark forest began to glow. The lanterns sparkled like stars.

Hushang looked around and said,
“Tonight, we built our own sky—out of love, out of memory.”

The animals sat beneath the glowing lights, sipping forest tea and smiling at the warm flickers above.

That starless night became one of the brightest the forest had ever seen.

And from that night on, whenever the sky was dark, the animals didn’t feel afraid. Instead, they remembered their happiest moments and made new lanterns—new stars—shining from within.

The End.

ارسال دیدگاه
مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
icon
×
محسنی Whatsapp chat