❄️سایت به طور مداوم در حال به روزرسانی می باشد . در صورت نیافتن کارتون مورد نظر خود در سایت از طریق شبکه های اجتماعی با شماره 09214896001 تماس بگیرید❄️

سبد خرید
0

سبد خرید شما خالی است.

حساب کاربری

یا

حداقل 8 کاراکتر

جغد شب‌بیدار و راز ستاره‌ها

زمان مطالعه4 دقیقه

The Night Owl and the Secret of the Stars
تاریخ انتشار : 17 اردیبهشت 1404تعداد بازدید : 60نویسنده : دسته بندی : قصه های شبانه کودک دو زبانه
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

جغد شب‌بیدار و راز ستاره‌ها

در دل جنگلی آرام و پر رمز و راز، جغدی دانا به نام “دارکوب” زندگی می‌کرد. البته اسمش جغد بود، ولی چون همیشه روی درخت‌های کهن می‌نشست و صداهایی مثل کوبیدن درمی‌آورد، حیوانات به شوخی او را دارکوب صدا می‌زدند.

دارکوب شب‌ها بیدار بود، وقتی همه خواب بودند، او بالای بلندترین شاخه‌ی درخت بلوط می‌نشست و به آسمان پر از ستاره نگاه می‌کرد.

بچه‌حیوانات همیشه می‌پرسیدند: «دارکوب! چرا انقدر به ستاره‌ها خیره می‌شی؟»
و او با لبخند می‌گفت: «چون ستاره‌ها با من حرف می‌زنن. فقط باید گوش کنی تا صدای قصه‌هاشونو بشنوی.»

روزی روزگاری، یک خرگوش کوچولو به نام “پیشی” دلش می‌خواست راز ستاره‌ها را بداند. او شب‌ها خوابش نمی‌برد و یواشکی از لانه‌اش بیرون می‌رفت تا کنار دارکوب بنشیند.

دارکوب با مهربانی گفت: «می‌خوای امشب یه راز واقعی رو بهت بگم؟»

پیشی با چشم‌های گرد شده گفت: «آره!»

دارکوب با صدایی آرام گفت: «امشب یکی از ستاره‌ها افتاده روی زمین، نزدیک همین جنگل ما.»

پیشی با تعجب گفت: «واقعا؟ کجاست؟ می‌تونم ببینمش؟»

دارکوب سری تکان داد و گفت: «ولی باید قول بدی با احترام بهش نزدیک شی. ستاره‌ها از شلوغی خوششون نمیاد.»

پیشی با شوق گفت: «قول می‌دم!»

آن دو باهم راه افتادند تا در تاریکی شب، به سمت نوری کم‌رنگ در میان علفزار برسند. وقتی رسیدند، یک سنگ کوچک و درخشان وسط چمن‌ها می‌درخشید. پیشی با دهان باز گفت: «واو! این همون ستاره‌ست؟»

دارکوب گفت: «بله. ولی بیشتر از یه سنگ نورانیه. هر ستاره‌ای یه آرزو با خودش میاره.»

پیشی آرام چشماش رو بست و آرزو کرد: «دوست دارم همیشه با دارکوب قصه‌های ستاره‌ها رو بشنوم.»

سنگ نورانی لحظه‌ای بیشتر درخشید، و بعد کم‌کم خاموش شد. دارکوب لبخند زد و گفت: «ستاره آرزوتو شنید. حالا بیا بریم، چون دیگه نزدیک طلوعه.»

از آن شب به بعد، پیشی هر شب کنار دارکوب می‌نشست و باهم به آسمان نگاه می‌کردند. و جنگل هر شب پر از قصه‌های ستاره‌ای شد که فقط آن دو می‌فهمیدند.

Title: The Night Owl and the Secret of the Stars

In a quiet, mysterious forest, there lived a wise owl named Darkoob. Though he was an owl, animals jokingly called him “Woodpecker” because he always sat on old trees and made knocking sounds while thinking.

Darkoob loved the night. While others slept, he perched on the tallest oak branch and stared at the starry sky.

The young animals would ask him, “Darkoob! Why do you always watch the stars?”
And he would smile and say, “Because stars speak to me. You just have to listen carefully to hear their stories.”

One little bunny named Pishi was especially curious. He couldn’t sleep at night and would sneak out of his burrow to sit quietly next to Darkoob.

One night, Darkoob said gently, “Would you like to know a real secret tonight?”

Pishi’s eyes lit up. “Yes, please!”

Darkoob whispered, “Tonight, a star has fallen near our forest.”

Pishi gasped. “Really? Can I see it?”

Darkoob nodded. “But you must promise to be calm and respectful. Stars don’t like too much noise.”

“I promise!” Pishi said, hopping with excitement.

Together, they walked through the quiet woods until they saw a soft glow in the grassy field. In the center, a small shining stone sparkled gently.

Pishi whispered, “Wow… Is this the star?”

Darkoob nodded. “Yes. But it’s more than a glowing stone. Each fallen star carries a wish.”

Pishi closed his eyes tightly and whispered, “I wish to always hear the star stories with Darkoob.”

The little star glowed a bit brighter, then slowly faded. Darkoob smiled and said, “It heard you. Now let’s go back, the sun is about to rise.”

From that night on, Pishi joined Darkoob every evening. The forest was filled with quiet magic, and only they knew the stories the stars would tell.

ارسال دیدگاه
مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
icon
×
محسنی Whatsapp chat