❄️سایت به طور مداوم در حال به روزرسانی می باشد . در صورت نیافتن کارتون مورد نظر خود در سایت از طریق شبکه های اجتماعی با شماره 09214896001 تماس بگیرید❄️

سبد خرید
0

سبد خرید شما خالی است.

حساب کاربری

یا

حداقل 8 کاراکتر

دوستی باد و پروانه

زمان مطالعه4 دقیقه

The Friendship of the Wind and the Butterfly
تاریخ انتشار : 16 اردیبهشت 1404تعداد بازدید : 53نویسنده : دسته بندی : قصه های شبانه کودک دو زبانه
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

دوستی باد و پروانه

در دشتی پر از گل‌های رنگارنگ و آسمانی آبی، پروانه‌ای کوچولو به نام لونا زندگی می‌کرد. لونا بال‌هایی نازک و زیبا با رنگ‌هایی درخشان داشت و عاشق پرواز بین گل‌ها و نوشیدن شهد شیرین‌شان بود. اما چیزی در دلش کم بود… او آرزو داشت دوستی پیدا کند که با او پرواز کند، بخندد و ماجراجویی کند.

یک روز بهاری، وقتی خورشید می‌درخشید و گل‌ها در باد می‌رقصیدند، لونا صدای نرمی شنید که از میان گل‌ها عبور می‌کرد. صدا گفت: «سلام کوچولوی رنگی!»

لونا با تعجب ایستاد. صدای لطیف از آسمان می‌آمد. پرسید: «کی هستی؟»

صدا با خنده گفت: «من باد هستم. همیشه این‌جا می‌وزم، ولی تو اولین کسی هستی که صدایم را شنیدی.»

لونا شگفت‌زده شد: «وای! یعنی می‌تونم با تو حرف بزنم؟»

باد پاسخ داد: «البته! فقط دل‌هایی که مهربونن صدای منو می‌شنون. تو یکی از اون‌هایی.»

از آن روز، لونا و باد با هم دوست شدند. باد او را به جاهایی می‌برد که هیچ‌وقت نرفته بود: بالای درخت‌های بلند، کنار رودخانه‌ی درخشان، و حتی بالای کوه‌های مه‌آلود. آن‌ها با هم آواز می‌خواندند، می‌رقصیدند و قصه می‌ساختند.

گاهی لونا خسته می‌شد، اما باد آرام او را در آغوش می‌گرفت و می‌گفت: «تو سبک‌ترین دوستی هستی که داشتم!»

یک روز، لونا از باد پرسید: «تو همیشه می‌ری، هیچ‌وقت خسته نمی‌شی؟»

باد لبخند زد و گفت: «گاهی دلم می‌خواد بمونم… اما وظیفه‌م اینه که همه‌جا برم. اما وقتی تو رو می‌بینم، دلم آروم می‌شه.»

لونا گفت: «حتی اگه بری، من همیشه صدات رو تو دلم نگه می‌دارم.»

باد هم گفت: «و من همیشه لمس لطیف بال‌هات رو به یاد می‌سپرم.»

از آن روز، هر وقت بادی ملایم در میان گل‌ها می‌وزید، لونا می‌دانست دوستش برگشته تا دوباره با هم بخندند و برقصند.

“The Friendship of the Wind and the Butterfly”

In a meadow full of colorful flowers and a bright blue sky, a little butterfly named Luna lived. Luna had delicate, shiny wings and loved flying between the blossoms, sipping their sweet nectar. But deep inside, she felt something missing… she wished for a friend to fly with, laugh with, and explore the world.

One spring day, as the sun shone and the flowers swayed, Luna heard a soft voice moving through the petals. The voice said, “Hello, little rainbow!”

Luna stopped in surprise. The gentle voice came from above. She asked, “Who are you?”

The voice chuckled, “I’m the wind. I’m always here, blowing softly—but you’re the first one to truly hear me.”

Luna was amazed. “Wow! I can really talk to you?”

The wind replied, “Of course! Only kind hearts can hear my whisper. You’re one of them.”

From that day on, Luna and the wind became friends. The wind carried her to places she had never seen before: the tops of tall trees, the sparkling riverside, and even over foggy mountains. They sang together, danced in the air, and made up magical stories.

Sometimes Luna got tired, but the wind would gently hold her and say, “You’re the lightest friend I’ve ever had!”

One day, Luna asked, “You always go everywhere—don’t you ever get tired?”

The wind smiled and said, “Sometimes I wish I could stay… but my job is to travel far and wide. Yet, when I see you, my heart feels at peace.”

Luna said, “Even if you go, I’ll keep your voice in my heart.”

And the wind said, “And I’ll always remember the soft touch of your wings.”

Since then, every time a soft breeze blew through the meadow, Luna knew her friend had returned to laugh and dance again.

ارسال دیدگاه
مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
icon
×
محسنی Whatsapp chat