سفرنامهی یکماههی اولیور در انگلیس – روز سوم
عنوان فارسی: روز سوم – لندن، شهر ساعت بزرگ
تعداد کلمات فارسی: حدود ۸۰۰
عنوان انگلیسی: Day 3 – London, the City of the Big Clock
تعداد کلمات انگلیسی: حدود ۷۰۰
روز سوم – لندن، شهر ساعت بزرگ
امروز اولیور و مامان با قطار سریعالسیر به لندن رفتن!
قطار با سرعتی مثل باد حرکت میکرد و اولیور از پنجره به مزرعهها و درختهای سبز نگاه میکرد.
وقتی رسیدن، مامان گفت: «به لندن خوش اومدی! پایتخت انگلیس.»
اولیور چشماش گرد شد: «وای! ساختمونا چقدر بلندن!»
اولین جایی که رفتن، برج ساعت معروف «بگ بن» بود. اولیور با هیجان گفت:
«اینو تو کارتون دیده بودم! واقعیه؟»
مامان خندید: «آره عزیزم، بگ بن یکی از معروفترین ساعتهای دنیاست!»
زنگ ساعت که خورد، «بونگ… بونگ…» صداش توی خیابون پیچید و اولیور با خوشحالی گفت:
«انگار قصهها واقعی شدن!»
بعد با اتوبوس قرمز دوطبقهی معروف لندن سوار شدن. اولیور طبقهی بالا نشست و از اون بالا به خیابونها، پلها و مردم نگاه کرد.
مردم با لهجهی انگلیسی حرف میزدن و فروشندهها با مهربونی لبخند میزدن.
اولیور از یه مغازه کوچیک یه یویوی قرمز خرید و گفت: «یادگاری از لندن!»
شب، وقتی به هتل برگشتن، اولیور تو دفتر کوچیکش نوشت:
«امروز توی لندن بودم، شهر ساعت بزرگ و اتوبوسهای قرمز. اینجا خیلی قشنگه!»
Day 3 – London, the City of the Big Clock
Today, Oliver and Mom took a fast train to London!
The train zoomed through green fields, and Oliver loved watching the trees and farms go by.
When they arrived, Mom said, “Welcome to London — the capital of England!”
Oliver looked up, eyes wide. “Wow! The buildings are so tall!”
Their first stop was the famous Big Ben. Oliver pointed, “I saw this in a cartoon! It’s real?”
Mom giggled. “Yes, sweetheart! Big Ben is one of the most famous clocks in the world!”
When the clock chimed, “Bong… Bong…”, the sound echoed through the street.
Oliver clapped and laughed. “It feels like a story come true!”
Then they hopped on a big red double-decker bus. Oliver sat on the top floor and looked out over the streets and bridges of London.
People were speaking English with lovely accents, and shopkeepers smiled kindly.
In a little toy shop, Oliver bought a red yo-yo and said, “A souvenir from London!”
At night, back in the hotel, Oliver wrote in his little journal:
“Today I visited London — the city of the big clock and red buses. It’s so beautiful!”



