سفر پرواز مرغابی کوچولو و پروانهی رنگین
در کنار یک دریاچهی آرام و زیبا، مرغابی کوچولویی به نام “مونا” زندگی میکرد. مونا پرهایی نرم و سفید داشت و عاشق تماشای آسمان بود.
هر روز، او روی آب مینشست، بالهایش را باز میکرد و آرزو میکرد که بتواند روزی به سرزمینهای دور پرواز کند. اما هنوز پرهایش آنقدر قوی نبودند.
روزی از روزها، وقتی که باد ملایمی در میان درختان میپیچید، مونا پروانهای رنگارنگ را دید که روی یک گل نشسته بود.
پروانه با بالهای صورتی و بنفش خود، همانند یک نقاشی زنده بود.
مونا با لبخند گفت: «سلام! تو خیلی زیبایی! اسمت چیه؟»
پروانه با صدایی لطیف گفت: «من پریسا هستم. تو هم خیلی نازی! چرا اینقدر ناراحتی؟»
مونا آهی کشید و گفت: «دلم میخواد پرواز کنم، اما هنوز نمیتونم خوب بپرم.»
پریسا لبخندی زد و گفت: «من میتونم کمکت کنم! با هم میریم تمرین پرواز!»
و اینگونه، دو دوست جدید هر روز کنار دریاچه تمرین میکردند. پریسا با بالهای سبک و چابکش راههای درست پرواز را نشان میداد، و مونا با تلاش و لبخند دنبالش میپرید.
روزها گذشت و مونا کمکم توانست از روی زمین جدا شود. او دیگر فقط شنا نمیکرد، بلکه میپرید — هرچند کوتاه و با تکانهای بامزه!
هر بار که کمی بیشتر از زمین بلند میشد، پریسا تشویقش میکرد و میگفت: «آفرین! تو عالی هستی!»
یک روز آفتابی، پریسا گفت: «میخوای با من تا آن سوی جنگل پرواز کنیم؟ اونجا یه دشت پر از گلهای آبیه!»
مونا با دلهره گفت: «آخه من هنوز خوب نمیتونم پرواز کنم…»
پریسا خندید و گفت: «من کنارت میمونم. مهم اینه که امتحان کنی!»
با شجاعت، مونا بالهایش را باز کرد، به آب پرید، سرعت گرفت و… بالاخره پرواز کرد! نه خیلی بلند، نه خیلی سریع، اما پرواز واقعی!
آنها با هم پرواز کردند، از بالای درختان عبور کردند، از روی چمنزارها گذشتند، و به دشت زیبایی رسیدند که پر از گلهای آبی درخشان بود.
مونا در آسمان خندید، و باد میان پرهایش بازی میکرد. او فهمید که با تلاش، دوستی، و باور به خودش، میتواند به آرزوهایش برسد.
از آن روز، مونا و پریسا هر هفته به پروازهای کوچک و بزرگ میرفتند و دنیای اطرافشان را با هم کشف میکردند.
The Little Duck’s Flight and the Colorful Butterfly
By a calm and beautiful lake, there lived a little duck named Mona.
Mona had soft white feathers and loved watching the sky.
Every day, she would sit on the water, spread her wings, and dream of flying to faraway places. But her wings weren’t strong enough yet.
One breezy day, Mona saw a colorful butterfly sitting on a flower near the shore.
The butterfly’s pink and purple wings shimmered in the sunlight like a painting.
Mona smiled and said, “Hello! You’re so pretty! What’s your name?”
The butterfly replied gently, “I’m Parisa. And you’re adorable! Why do you look so sad?”
Mona sighed and said, “I wish I could fly, but I can’t fly very well yet.”
Parisa gave a cheerful flutter and said, “I can help! Let’s practice flying together!”
So every day, the new friends met by the lake. Parisa showed Mona how to flap gently, glide with the wind, and use her wings with balance.
Mona tried and tried, sometimes wobbling, sometimes tumbling, but always smiling.
As the days passed, Mona slowly lifted off the ground.
She wasn’t just swimming now — she was hopping and fluttering too!
Every time she rose a little higher, Parisa cheered her on. “You’re amazing!” she said.
One sunny morning, Parisa asked, “Do you want to try flying with me beyond the forest? There’s a field full of blue flowers there.”
Mona hesitated. “But I’m not a strong flyer yet…”
Parisa giggled and said, “That’s okay! I’ll be right beside you. Let’s just try!”
Mona took a deep breath, ran to the lake, flapped her wings hard… and took off!
She was flying! Not very high, and not very fast, but she was truly flying!
Together, they soared above the trees, glided over the grasslands, and reached the magical field filled with bright blue flowers.
Mona laughed in the sky, feeling the breeze dance between her feathers.
She realized that with practice, friendship, and believing in herself, she could reach her dreams.
From that day on, Mona and Parisa explored the skies together, one small flight at a time.



