❄️سایت به طور مداوم در حال به روزرسانی می باشد . در صورت نیافتن کارتون مورد نظر خود در سایت از طریق شبکه های اجتماعی با شماره 09214896001 تماس بگیرید❄️

سبد خرید
0

سبد خرید شما خالی است.

حساب کاربری

یا

حداقل 8 کاراکتر

عینک جادویی روباه کوچولو

زمان مطالعه4 دقیقه

The Little Fox and the Magic Glasses
تاریخ انتشار : 16 اردیبهشت 1404تعداد بازدید : 60نویسنده : دسته بندی : قصه های شبانه کودک دو زبانه
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

عینک جادویی روباه کوچولو

در دل جنگل سبز، روباه کوچکی به نام رُما زندگی می‌کرد. رما همیشه کنجکاو بود و دوست داشت چیزهای جدید را کشف کند. اما یک مشکل کوچک داشت: چشم‌هایش کمی ضعیف بود و همیشه برای دیدن چیزهای دور، به سختی نگاه می‌کرد.

یک روز هنگام گشت‌زنی در جنگل، رما به چیزی عجیب برخورد. یک جعبه چوبی زیر بوته‌ها مخفی شده بود. با دقت بازش کرد و داخلش یک عینک درخشان و براق دید. وقتی عینک را روی چشم‌هایش گذاشت، ناگهان همه چیز تغییر کرد!

درخت‌ها رنگ‌های شگفت‌انگیزی پیدا کردند، پرنده‌ها آوازهایی می‌خواندند که رما تا به‌حال نشنیده بود، و حتی صدای باد آهنگ داشت.

رما با هیجان گفت: «این یه عینک جادوییه!»

او شروع به قدم زدن کرد. با هر قدم، چیزهایی می‌دید که تا به حال متوجه‌شان نشده بود. مثلاً لاک‌پشتی که شعر می‌گفت، گلی که می‌رقصید و قورباغه‌ای که عینک مطالعه داشت.

رما از دیدن این دنیا لذت می‌برد اما ناگهان چیزی متوجهش شد: دوستانش، مثل قبل دیده نمی‌شدند. وقتی با خرگوش سفید حرف زد، متوجه شد صدای او دیگر معمولی نیست و شبیه صدای ربات شده.

رما کمی ناراحت شد و با خودش گفت: «نکنه این عینک واقعیت‌ها رو عوض می‌کنه؟»

او به کنار دریاچه رفت، عینک را برداشت و به آب نگاه کرد. ناگهان همه چیز دوباره عادی شد. درخت‌ها مثل قبل بودند، صدای پرنده‌ها طبیعی بود و دوستانش با لبخند به او نگاه می‌کردند.

خرگوش سفید گفت: «رما! این چند ساعت کجا بودی؟ همه دنبالت گشتیم.»

رما لبخند زد و گفت: «داشتم با عینک جادویی چیزهای عجیبی می‌دیدم… ولی فهمیدم دنیای واقعی با همه‌ی سادگی‌هاش خیلی قشنگ‌تره.»

دوستانش دورش حلقه زدند و گفتند: «ما هم همینطور فکر می‌کنیم!»

رما عینک را دوباره در جعبه گذاشت و آن را زیر همان بوته پنهان کرد. گاهی خاطره آن رنگ‌ها و صداها را به یاد می‌آورد، اما حالا می‌دانست بهترین چیزها، واقعیت‌های ساده و دوست‌داشتنی دنیای خودش هستند.

“The Little Fox and the Magic Glasses”

In the heart of the green forest lived a curious little fox named Roma. Roma loved exploring and discovering new things. But he had one small problem—his eyes were a bit weak, and he struggled to see things far away.

One day, while wandering through the woods, Roma stumbled upon a strange wooden box hidden under a bush. Carefully, he opened it and found a shiny, sparkling pair of glasses inside. He put them on—and everything changed!

The trees became glowing rainbows, birds sang songs he’d never heard before, and even the wind had a melody.

“This must be a magical pair of glasses!” Roma exclaimed.

He walked deeper into the forest. With every step, he saw things he had never noticed before: a turtle reciting poems, a flower dancing in the breeze, and a frog wearing reading glasses.

Roma was thrilled by this magical world, but something started to feel… off. When he tried to talk to his friend, White Bunny, her voice sounded robotic and strange.

“Wait… this isn’t how Bunny usually talks,” he whispered.

Roma began to wonder: “Are these glasses changing reality?”

He ran to the lake, took off the glasses, and looked around. Everything went back to normal. The trees were their natural green, the birds chirped gently, and his friends smiled at him like always.

White Bunny ran over. “Roma! Where have you been? We were looking all over for you!”

Roma smiled. “I found a pair of magic glasses. They showed me a whole different world… but I realized the real world is beautiful just the way it is.”

His friends gathered around him. “We think so too!” they said happily.

Roma gently placed the glasses back in the box and hid it under the same bush. He still remembered the magical sights and sounds, but now he knew—sometimes, the most magical things are the real moments we live with the people we love.

ارسال دیدگاه
مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
icon
×
محسنی Whatsapp chat