نجات جوجه اردک در مه صبحگاهی
در کنار برکهای آرام، اردکی به نام “لیلی” با پنج جوجهاش زندگی میکرد. صبح یکی از روزهای بهاری، وقتی آفتاب هنوز پشت مه پنهان بود، لیلی جوجهها را برای شنا به برکه برد. مه غلیظی همهجا را پوشانده بود.
لیلی گفت: «نزدیک من بمونید بچهها، مه زیاده و ممکنه گم بشید.»
جوجهها با شادی در آب شنا میکردند و صدای “قارقار” پرندگان از دور میآمد.
اما ناگهان، یکی از جوجهها، به نام “پیشی”، خیلی دور شد. او یک قورباغهی سبز را دیده بود و دنبال او رفت، بیآنکه متوجه شود از بقیه فاصله گرفته است.
مه آنقدر غلیظ شده بود که پیشی نتوانست راه برگشت را پیدا کند. او تنها شده بود و صدای مادرش را نمیشنید. با نگرانی گفت: «مامان! کجایی؟»
در همان لحظه، یک سمور مهربان به نام “سامی” صدای پیشی را شنید. او به سرعت به سمت صدا رفت و جوجهی گمشده را دید.
سامی گفت: «تو گم شدی کوچولو؟ نگران نباش، کمکت میکنم مادرت رو پیدا کنی.»
پیشی با چشمانی اشکی گفت: «بله… مه همهجا رو گرفته.»
سامی با دقت گوش داد. صدای لیلی که جوجهها را صدا میزد، از دور شنیده میشد.
سامی گفت: «بیا از روی صدا راهو پیدا کنیم.»
او بالای یک سنگ رفت و چند بار فریاد زد: «لیلی! جوجهت اینجاست!»
لیلی که نگران و مضطرب بود، صدای سامی را شنید و به سمت صدا آمد.
وقتی به پیشی رسید، او را در آغوش گرفت و اشک شوق ریخت.
گفت: «پیشی عزیزم! خیلی ترسیده بودم!»
لیلی از سامی تشکر کرد و گفت: «تو قهرمان امروز مایی.»
از آن روز به بعد، لیلی هر بار که جوجهها را برای شنا میبرد، از سامی هم دعوت میکرد که همراهشان بیاید.
جوجهها هم یاد گرفتند که هیچوقت از مادرشان دور نشوند، مخصوصاً وقتی مه هست.
—
English Title: Rescue in the Morning Fog
By a quiet pond lived a duck named Lily with her five ducklings. One spring morning, when the sun was still hidden behind a thick fog, Lily took her ducklings out for a swim. The mist was heavy and covered everything.
“Stay close to me, little ones,” Lily warned. “It’s foggy, and you might get lost.”
The ducklings splashed happily. From a distance, the sounds of other birds echoed through the fog.
Suddenly, one duckling named Pishi saw a green frog hopping by and followed it, unaware that he was drifting away.
The fog got thicker, and soon Pishi couldn’t find his way back. “Mommy! Where are you?” he cried out.
Just then, a kind otter named Sammy heard the tiny voice. He quickly swam toward the sound and found the lost duckling.
“Are you lost, little one?” Sammy asked.
“Yes,” Pishi sniffled. “I can’t see anything. Everything’s so foggy.”
Sammy listened carefully. In the distance, Lily’s voice could be faintly heard calling her ducklings.
“Let’s follow her voice,” Sammy said.
He climbed onto a rock and called out loudly, “Lily! Your duckling is here!”
Lily, worried and searching, heard Sammy’s voice and swam quickly toward it.
She found Pishi, hugged him tightly, and whispered, “My dear, I was so scared!”
Lily turned to Sammy and said, “You’re our hero today.”
From that day on, whenever Lily took her ducklings out, she invited Sammy too. And the ducklings learned never to wander too far, especially when it’s foggy.



