❄️سایت به طور مداوم در حال به روزرسانی می باشد . در صورت نیافتن کارتون مورد نظر خود در سایت از طریق شبکه های اجتماعی با شماره 09214896001 تماس بگیرید❄️

سبد خرید
0

سبد خرید شما خالی است.

حساب کاربری

یا

حداقل 8 کاراکتر

کبوتر سفید و آرزوی باران

زمان مطالعه3 دقیقه

The White Dove and the Wish for Rain
تاریخ انتشار : 8 اردیبهشت 1404تعداد بازدید : 49نویسنده : دسته بندی : قصه های شبانه کودک دو زبانه
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

کبوتر سفید و آرزوی باران

در سرزمینی گرم و خشک که خورشید هر روز با تمام قدرتش می‌تابید، کبوتری سفید به نام “سپیدا” زندگی می‌کرد. سپیدا هر روز بالای تپه‌ای بلند می‌نشست و به آسمان آبی و بی‌ابر خیره می‌شد.
روزی از روزها، وقتی دیگر حتی چشمه‌ی کوچک کنار تپه خشک شده بود، سپیدا تصمیم گرفت کاری بکند. او گفت:
“اگر همه‌ی ما آرزو کنیم، شاید باران بیاید!”

سپیدا به سمت جنگل پرواز کرد و همه‌ی حیوانات را جمع کرد؛ خرگوش‌ها، روباه‌ها، لاک‌پشت‌ها و حتی پروانه‌ها. همه با هم به آسمان نگاه کردند و هر کدام آرزوی باران کردند.
سپس سپیدا شروع به خواندن یک آواز زیبا کرد؛ آوازی از امید و دوستی.

کم‌کم نسیمی خنک وزیدن گرفت. ابرهای سفید کوچکی در افق ظاهر شدند و آرام‌آرام آسمان را پر کردند.
سپیدا بال‌هایش را باز کرد و با شوق فریاد زد:
“ببینید! ابرها آمدند!”

طولی نکشید که قطره‌های خنک باران بر زمین خشک باریدن گرفتند. حیوانات خندیدند و در قطره‌های باران بازی کردند.

سپیدا یاد گرفت که گاهی فقط با امید، دوستی و باور می‌توان معجزه‌ای کوچک خلق کرد. و از آن پس، هر وقت دلش می‌گرفت، آواز امیدش را سر می‌داد.

 “The White Dove and the Wish for Rain”

In a hot and dry land, where the sun shone fiercely every day, lived a white dove named Sepida.
Every day, Sepida would sit on a high hill and stare at the endless, cloudless sky.
One day, when even the small spring near the hill had dried up, Sepida decided to do something. She said:
“If we all wish together, maybe the rain will come!”

Sepida flew into the forest and gathered all the animals—rabbits, foxes, turtles, and even butterflies. Together, they looked up at the sky and each made a wish for rain.
Then Sepida began to sing a beautiful song, full of hope and friendship.

Slowly, a cool breeze began to blow. Tiny white clouds appeared on the horizon and gently filled the sky.
Sepida spread her wings and shouted with joy:
“Look! The clouds are coming!”

Soon, cool raindrops began to fall on the dry land. The animals laughed and played in the rain.

Sepida learned that sometimes, with just hope, friendship, and belief, a little miracle can happen. And from that day on, whenever she felt down, she would sing her song of hope.

ارسال دیدگاه
مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
icon
×
محسنی Whatsapp chat