❄️سایت به طور مداوم در حال به روزرسانی می باشد . در صورت نیافتن کارتون مورد نظر خود در سایت از طریق شبکه های اجتماعی با شماره 09214896001 تماس بگیرید❄️

سبد خرید
0

سبد خرید شما خالی است.

حساب کاربری

یا

حداقل 8 کاراکتر

کفشدوزک گمشده

زمان مطالعه4 دقیقه

The Lost Ladybug
تاریخ انتشار : 16 اردیبهشت 1404تعداد بازدید : 70نویسنده : دسته بندی : قصه های شبانه کودک دو زبانه
پرینت مقالـه

می پسنـدم0

اشتراک گذاری

اندازه متن12

کفشدوزک گمشده

در یک باغ رنگارنگ و پرگل، کفشدوزک کوچکی به نام نُکی با شادی زندگی می‌کرد. نکی همیشه با دوستانش مثل زنبور زرد، پروانه آبی و مورچه زرنگ بازی می‌کرد. آن‌ها از صبح تا غروب در میان گل‌ها پرواز می‌کردند، می‌خندیدند و قصه می‌گفتند.

اما یک روز صبح، وقتی همه برای بازی جمع شدند، خبری از نکی نبود.

زنبور زرد گفت: «عجیبه! نکی همیشه زودتر از همه می‌اومد.»

پروانه آبی پر زد و گفت: «حتماً مشکلی براش پیش اومده… باید پیداش کنیم!»

دوستان نگران شدند و تصمیم گرفتند نکی را پیدا کنند.

اول به لانه‌ی نکی رفتند. آنجا نبود. بعد به کنار برکه رفتند، باز هم اثری از او نبود.

مورچه با دقت ردپاها را دنبال کرد و گفت: «نگاه کنید! رد کوچکی روی خاک افتاده! شاید نکی اینجا بوده.»

همه دنبال رد رفتند. به لای برگ‌های ریخته رسیدند و ناگهان صدایی ضعیف شنیدند:
«دوستااااااان… اینجام…»

همه ایستادند. پروانه آبی گفت: «نکی؟ تویی؟»

نکی از زیر برگ بزرگی بیرون آمد. پاهای کوچکش لرزان بود.

«داشتم از زیر گل آفتابگردون رد می‌شدم که باد شدیدی اومد و منو پرت کرد اینجا. پام هم یکم پیچ خورده…»

زنبور زرد گفت: «اوه نه! نگران نباش نکی، ما پیشت هستیم.»

دوستانش فوراً شروع به کمک کردند. مورچه برگ نرمی آورد تا نکی روش بنشینه. پروانه بال‌هاش رو باز کرد تا سایه ایجاد کنه، و زنبور رفت سراغ گل‌ها تا شیره بیاره و حال نکی بهتر شه.

همه دورش حلقه زدند و باهم آواز خوندند تا حال نکی بهتر بشه.

نکی با لبخند گفت: «شما بهترین دوستای دنیایید. ممنونم که دنبالم گشتین.»

تا عصر اون روز، نکی با کمک دوستاش به خونه برگشت. با اینکه هنوز پاهاش درد می‌کرد، دلش گرم بود. چون فهمیده بود که تنها نیست.

و از اون روز به بعد، نکی همیشه وقتی از خونه بیرون می‌رفت، به دوستانش خبر می‌داد. چون فهمیده بود دوست داشتن یعنی مراقبت کردن از هم.

“The Lost Ladybug”

In a colorful garden full of flowers, a little ladybug named Noki lived happily with her friends—Buzz the yellow bee, Sky the blue butterfly, and Anty the clever ant. They played together from morning till night, fluttering among blossoms and telling stories.

But one sunny morning, when everyone gathered to play, Noki didn’t show up.

Buzz said, “That’s strange! Noki is always the first one here!”

Sky fluttered anxiously. “Maybe something happened. We have to find her!”

The friends grew worried and began searching everywhere.

First, they visited Noki’s little home—empty. Then they flew to the pond—no sign of her.

Anty looked closely at the soil. “Look! Tiny tracks on the ground. Maybe she passed here!”

They followed the trail through tall grass and fallen leaves. Suddenly, they heard a tiny voice:
“Friends… I’m… here…”

They froze. Sky called out, “Noki? Is that you?”

Noki peeked out from under a big leaf. Her tiny legs were trembling.

“I was walking under the sunflower when a strong wind blew. I fell and hurt my leg…”

Buzz buzzed near her gently. “Oh no! Don’t worry, we’re here.”

Right away, her friends jumped into action. Anty brought a soft leaf for Noki to sit on. Sky opened her wings wide to shade her from the sun. Buzz flew off and returned with flower nectar to cheer Noki up.

They circled around her, singing a sweet garden song until she smiled.

“You’re the best friends ever,” said Noki. “Thank you for finding me.”

By sunset, the friends helped Noki return home. Her leg still hurt, but her heart was full. She had learned that true friends always look after one another.

From that day on, Noki always told her friends where she was going—because love means caring and staying connected.

ارسال دیدگاه
مقایسه محصولات

0 محصول

مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
مقایسه محصول
icon
×
محسنی Whatsapp chat