سفرنامه اولیور به انگلستان-روز بیست و دوم الیور و راز چای انگلیسی یه روز بارونی قشنگ، الیور با مامانش از پنجره به کوچه نگاه میکرد. قطرههای بارون رو شیشه میرقصیدن و صدای چکچک بارون دل آدمو نرم میکرد. مامان گفت: ...
سفرنامه اولیور به انگلستان-روز بیست و یکم الیور در قطار سحرآمیز لندن صبح زود بود و آسمون هنوز یه کوچولو خوابآلود. الیور با ذوق از خواب پرید. امروز قرار بود با مامان بره سوار قطار زیرزمینی بشه! "مامان، قراره تو ...
سفرنامه اولیور به انگلستان-روز بیستم روز ماجراجویی اولیور در باغ گیاهشناسی کینگستون روز بیست و یکم سفر اولیور در لندن شروع شد. اینبار نه بارون میبارید، نه خورشید میدرخشید. هوای لندن کمی سرد بود، اما اولیور دلش میخواست که این ...
سفرنامه اولیور به انگلستان- روز نوزدهم سفر نوزدهم اولیور: فروشگاه جادویی هَملیز صبح روز نوزدهم، اولیور از خواب بیدار شد و دید یه جرقهی هیجان توی دلش روشن شده. مامان لبخند زد و گفت: «امروز قراره بریم یه جای خیلی ...
سفرنامه اولیور به انگلستان-روز هجدهم سفر هجدهم اولیور: روز بارانی و چکمههای آبی صبح که اولیور از خواب بیدار شد، صدای بارون میومد. قطرهها به شیشه میخوردن و صداشون مثل لالایی آروم بود. مامان گفت: «امروز هوا بارونیه عزیزم، اما ...
سفرنامه اولیور به انگلستان-روز شانزدهم سفر شانزدهم اولیور: بازدید از مدرسهی جادویی در حومهی انگلیس صبح زود، وقتی آفتاب تازه از پشت تپهها بیرون اومده بود، اولیور آمادهی یک ماجراجویی تازه شد. امروز قراره به یک مدرسهی قدیمی در حومهی ...
سفرنامه اولیور به انگلستان-روز پانزدهم اولیور در شهر بازی لندن امروز صبح، اولیور با لبخند از خواب بیدار شد. خورشید از پشت پنجره به صورتش میتابید و گنجشکها روی لبهی پنجره جیکجیک میکردند. امروز یه روز خیلی خاص بود چون ...
سفرنامه اولیور به انگلستان-روز چهاردهم روز چهاردهم – اولیور توی موزه علوم لندن صبح روز چهاردهم، اولیور با یه سؤال مهم از خواب بیدار شد: «مامان! ماشین زمان واقعاً وجود داره؟» مامان خندید و گفت: «نه عزیزم، ولی امروز میبرمت ...
سفرنامه اولیور به انگلستان-روز سیزدهم روز سیزدهم – اولیور در فروشگاه شکلات لندن صبح روز سیزدهم، اولیور با بوی شیرین شکلات از خواب پرید. چشمهاشو مالید و با هیجان گفت: «مامان! بوی شکلات میاد یا من خواب دیدم؟» مامان خندید ...